رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - خشم كرد « 1 » و ما در خشم شديم و خواستيم كه اعرابى را ايذا كنيم . رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - ما را اشارت كرد كه شما خاموش باشيد . پس اعرابى گفت : يا محمّد ؛ دعوى مىكنى كه تو پيغمبرى و بر پيغمبران دروغ گفتى و از آنچه ايشان را باشد ، تو را هيچ نيست . گفت : يا اعرابى ؛ تو چه دانى ؟ گفت : برهان خود فرا نما . گفت : اگر خواهى تو را خبر دهم كه چگونه از منزل خود بيرون آمدى و در انجمن خود چگونه بودى ؟ و اگر خواهى عضوى از اعضاى من [ تو را بدان خبر دهد تا برهان من مؤكدتر باشد . گفت : عضوى ] « 2 » سخن گويد . گفت : نعم . فرمود : اى حسن ؛ برخيز . اعرابى به چشم حقارت درو نگريست و گفت : كودكى را مىفرمايى تا با من سخن گويد ؟ فرمود : بدرستى كه تو وى را عالم يا بى بدانچه خواهى . حسن على گفت : شتاب مكن اى اعرابى كه از عاجزى و درماندهاى سؤال نكردى بلكه از فقيهى عالم سؤال كردهاى . بدرستى كه تو پا دراز كردى و از حدّ خود درگذشتى و ليكن از جا دور نروى تا كه مؤمن نگردى .
ان شاء اللّه . اعرابى به قهر شد و گفت : بيار تا چه دارى . حسن گفت : شما در انجمن خود جمع آمديد و از سر جهل و حمق گفتيد و دعوى كرديد كه محمّد فرزندى و عقبى ندارد و عرب همه دشمن وىاند و اگر وى را بكشند ، كسى آثار وى نطلبد و تو دعوى كردى كه [ 78 - رو ] وى را بكشى و قوم خود را مؤونت وى كفايت كنى . پس نيزهاى به دست گرفتى و روى به دو نهادى و قصد كشتن وى كردى . پس راه بر تو دشوار آمد و كار بر تو ملتبس « 3 » شد . به عاقبت بيامدى از ترس آنكه نبايد كه قوم بر تو استهزا كنند و من از حال سفر تو ، تو را خبر دهم . تو بيرون آمدى در شب روشن ماهتاب . ناگاه باد سخت جستن گرفت و ميغ ماهتاب « 4 » را بپوشانيد و هوا سخت تاريك شد و باران باريدن گرفت و تو متحيّر بماندى ، نه به پيش مىتوانستى رفت و نه بازپس مىتوانستى گرديد ، نه ستارهاى پيدا بود كه بدان راه طلبى و نه هواى صافى و روشن كه بدان امارتى « 5 » جويى . در هوا باد تو را مضطرب مىگردانيد و در زمين خار تو را پريشان مىداشت ، و ناهموارى زمين و كوه تو را متوحّش مىساخت
هامش
( 1 ) . ق : بگماريد .
( 2 ) . م : ندارد .
( 3 ) . مشتبه ، پوشيده ، مبهم .
( 4 ) . نسخه : آفتاب .
( 5 ) . نشان ، اثر .