جانب وى بانگ كرد و پريد و در ساعت بازآمد ، مرغى ديگر با وى و بانگ كردند .
من متعجّب بماندم و با خود گفتم : چيست اين مرغ كه بانگ كرد و برفت و مرغى ديگر با وى بيامد . پس از مولاى خود سؤال كردم ، فرمود : بدان يا جابر كه آن مرغ كه اوّل بانگ كرد نرينه بود . مدّت سه سال بود كه از جفت خود غايب شده بود . گمان برد كه جفت وى خيانت كرده است به شكايت پيش من آمد . گفتم : جفت خود را حاضر كن . چون حاضر كرد ، گفتم : سوگند ياد كن به ولايت ما اهل بيت كه خيانت نكردهاى درين مدّت كه جفت تو غايب بود . گفت : سوگند ياد مىكنم كه هيچ خيانت نكردهام . چون آن مرغ نرينه بدانست كه وى سوگند ياد خواهد كرد ، گفت :
سوگندش مده كه راضى شدم . چون سوگند ياد خواهد كرد و به ولايت شما معترف است . پس هر دو صلح كردند و برفتند .
معجزهء [ 77 - رو ] ديگر : روايت كرد حذيفة بن اليمان كه روزى حضرت رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - بر كوه حرا بود و امير حاضر بود و ابو بكر و عمر و عثمان و جماعتى از مهاجر و انصار ، و حسن على مىآمد با سكينه و وقار . رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - به دو نگريست و گفت : بدرستى كه جبرئيل و ميكائيل با او مىآيند و او را هدايت و تسديد مىكنند و او فرزند من است . پس برخاست و ما نيز برخاستيم . آنگه گفت : تو حبيب منى و روشنى چشم منى . آنگه دست وى بگرفت و پارهاى برفت و بنشست و گفت : او هادى و مهدى باشد پس از من . او هديهاى است از خداى تعالى . از من خبر دهد و آثار من مردمان را معلوم كند و سنت مرا زنده گرداند و تولّاى كار من مىكند . رحمت خداى بر آن كس باد كه حقّ وى بشناسد و از براى من وى را اكرام كند . رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - درين سخن بود كه اعرابى درآمد ، چوب دستى از عقب مىكشيد . چون رسول به دو نگريست ، فرمود : مردى آمد كه با شما سخن درشت گويد و سؤالها كند و سخن از سر جفا گويد . پس اعرابى در رسيد و سلام نكرد و گفت : محمّد كدام است ؟ ما گفتيم : چه مىخواهى ؟ رسول فرمود : درنگ كنيد . اعرابى گفت : يا محمّد ؛ من تو را دشمن مىداشتم آنگاه كه تو را نديده بودم و اكنون دشمنى [ 77 - پ ] زيادت شد .
راحة الأرواح ( در شرح زندگانى ، فضائل و معجزات ائمه اطهار ( ع ) ) ( فارسي ) — صفحة 139
مساهمون: حسن بن حسين شيعى سبزوارى
ص١٣٩