تا عاقبت به نزديك ما آمدى ، چشمت روشن شد و مرادت حاصل گشت و ماندگى و خستگى از تو زايل شد . گفت : اى كودك ، اين از كجا گفتى ؟ گويى كه از درون دل من خبر دهى و گويى كه تو با من بودهاى و از كار من هيچ بر تو پوشيده نمانده است .
اى كودك ؛ مرا اسلام تلقين كن . حسن گفت : اللّه اكبر ، بگوى كه « أشهد أن لا إله الّا اللّه و أنّ محمّدا عبده و رسوله . » پس اعرابى اسلام [ 78 - پ ] آورد . و رسول چيزى از قرآن در وى آموخت . پس وى گفت : يا رسول اللّه ؛ اذن هست كه با نزديك قوم خود شوم و اين حال ايشان را معلوم كنيم و در ايشان آموزم . رسول وى را دستورى داد ؛ برفت و آنگاه بازآمد و جماعتى با وى از قوم وى در اسلام آمدند و مردمان چون حسن على - عليه السّلام - را ديدندى ، گفتندى : آنچه وى را دادند هيچ كس را از آدميان ندادند .
معجزهء ديگر : روايت كرد داوود عيسى بن الحسن از صادق - عليه السّلام - كه وى گفت : مردمان گفتند : حسن بن على - عليهما السّلام - را كه چرا بايد كه از معاويه اين همه رنج بود بر تو ؟ گفت : آن به حقيقت محنت نبود از آنكه اگر دعا كنم خداى تعالى عراق را شام كند و شام را عراق گرداند ، مرد را زن سازد و زن را مرد سازد . مردى بر طريق طعن « 1 » گفت : كى تواند بود اين ؟ حسن گفت : برخيز ؛ شرم ندارى كه در ميان مردان نشستهاى و تو زنى شدهاى . مرد چون بنگريست ، زنى شده بود و آلت مردى ازو كم شده بود [ و آلت زنان پديد آمده ] « 2 » ، و نيز حسن وى را گفت كه عيال تو مردى شده است و به طرف شام روى و در راه مقاربت كنيد و بارگير شوى و تو از وى فرزند آرى خنثى . همچنان شد كه وى خبر داده بود . آنگه بعد از آن بيامدند و از حسن در [ 79 - رو ] خواست كردند تا ايشان به حال [ و صفت ] « 3 » خود شدند . « 4 »
معجزهء ديگر : روايت كرد جابر بن عبد اللّه انصارى از باقر - عليه السّلام - كه
هامش
( 1 ) . ق : تعنّت .
( 2 ) . م : ندارد .
( 3 ) . م : ندارد .
( 4 ) . مناقب آل ابى طالب ، ج 4 ، ص 8 - 9 به نقل از محمّد فتّال نيشابورى در روضة الواعظين .