تعجّب كند و خداى تعالى از آن راضى باشد و حق به مستحقّ رسد ، ان شاء اللّه .
پس بفرمود تا آن قوم را حاضر كردند و ايشان هفت كس بودند . ايشان را فرمود كه من دانستهام كه با پدر اين غلام چه كردهايد . شما پنداريد كه من آن ندانم . پس من از جملهء جاهلان باشم . پس بفرمود تا ايشان را از يكديگر جدا كردند و موكّل بر ايشان كرد . آنگه بفرمود تا هر يك را از ايشان بياوردند و [ دبير را فرمود كه هر يكى از ايشان هر چه گويد ، لفظا بلفظ بنويس ] « 1 » آنگه نخستين يكى را از قصّهء پدر غلام پرسيد .
گفت : پدرش با ما به سفر دريا آمد و در كشتى بمرد ، وى را به فلان شهر برديم و دفن كرديم و هيچ مال وى نيافتيم . دبير آن بنوشت . آنگه وى را تنها بنشاند و ديگرى را بخواند و از وى پرسيد . گفت : پدرش با ما به سفر دريا آمد و در كشتى بمرد ، وى را كفن كرديم و در دريا انداختيم و با وى هيچ نبود . پرسيد كه بيماربانى او كه كرد و كه او را شست و كه نماز [ 73 - رو ] كرد ؟ دبير آن بنوشت . آنگه وى را به جايى ديگر بنشاند و ديگرى را بخواند و حال از وى پرسيد . گفت : يا امير ؛ پدرش با ما در سفر بود ، خواستيم كه در دريا نشينيم ، وى در شهر بمرد . اميران شهر همه مال وى ببردند . دبير آن بنوشت و چهارم را بخواند . گفت : پدر او با ما در دريا نشست . چون بدان شهر رسيديم كه مقصد ما بود ، آنچه خواستيم بخريديم و ميان ما خلاف شد و از ما جدا شد و در كشتى ديگر نشست و شنيديم كه آن كشتى غرق شد و ما را از حال وى ديگر خبرى نيست . دبير آن بنوشت . همچنين از همهشان پرسيد . چون همه به خلاف يكديگر گفتند ، فرمود : شما پنداشتيد كه خداى تعالى از شما غافل باشد و از كردار شما آنچه كرديد با پدر اين غلام ؟ آنگه مردمان را جمع كرد و بر منبر شد و فرمود تا آن هفت مرد را به صحرا بردند و بكشتند . آنگه غلام را گفت : مال پدرت چند بود ؟ وى بگفت و بيّنه بر آن اقامت كرد . از مال آن جماعت ، به قيمت « 2 » فرا وى داد .
و در روايتى ديگر است كه چون از چهارم پرسيد وى را پند داد . مرد اعتراف آورد كه وى را بكشتند و مالش ببردند و در فلان موضع نزديك كوفه دفن كردند و
هامش
( 1 ) . م : و نويسنده را فرمود كه بنويس هر چه ايشان گويند .
( 2 ) . م : قسمت .