را گفت : آنچه از براى آن آمدهاى ابو الحسن را تقرير كن و ابو موسى از دست عمر والى بصره بود . ابو موسى گفت : حق تعالى تو را برخوردارى دهاد ، من از بصره به غزايى رفتم و دو زن در قبالهء من بود : يكى كاوين دار « 1 » و ديگرى مادر فرزند « 2 » و هر دو آبستن بودند ، نزديك به وضع حمل . چون بازآمدم يكى پسرى آورده بود و ديگرى دخترى و هر يك از ايشان دعوى مىكنند كه پسر از آن اوست از براى ميراث . على فرمود : نه تو [ 72 - رو ] در بصره قضا مىكنى ؟ گفت : آرى . فرمود : درين قضيه چه حكم كردى ؟ گفت : اگر دانستمى از عراق به مدينه نه آمدى . زنان كجااند ؟ گفت :
آوردهام ايشان را . فرمود : حاضر كن كه قضا ميان ايشان آسانتر است از اين پارهء نى كه اينجا افتاده است . چون ايشان را بياوردند ، بفرمود تا قدحى خورد حاضر كردند و يك زن را فرمود تا شير خود را در آن قدح دوشيد و قدح پر كرد و فرمود تا بكشند . « 3 » آنگه آن را بريختند و ديگر يك را فرمود تا شير درو دوشيد و آن را هم بكشيد . چون وزن هر دو معلوم شد ، يكى را فرمود پسر خود را برگير و ديگرى را فرمود دختر خود را برگير . عمر گفت : اين از كجا مىگويى يا ابا الحسن ؛ فرمود :
نمىدانى كه ديت زن نيمهء مرد باشد و گواهى زن نيمهء مرد و ميراث زن نيمهء مرد و شير دختر به وزن كمتر بود از شير پسر . عمر بخنديد و گفت : يا ابا الحسن ؛ خداى مرا زنده مداراد در شهرى كه تو در آنجا نباشى . [ لو لا علىّ لهلك عمر . ] « 4 »
قضيّهء ديگر : روايت است از عبد اللّه طاووس از پدرش كه گفت : امير المؤمنين - عليه السّلام - در مجلس قضا نشسته بود به كوفه ، جوانى فرياد برآورد كه پناه به خداى و با تو يا امير المؤمنين ؛ فرمود : چه بوده است ؟ گفت : منم پسر فلان . پدرم [ 72 - پ ] با قومى به سفر دريا شد به تجارت و مال بسيار داشت و قوم بازآمدند از حال پدر پرسيدم ، گفتند : فرمان يافت ( رحلت كرد ) . از مالش پرسيدم . گفتند : ما چيزى نديديم و مرا تهمت ( يعنى ما را دعوى است ) كه ايشان پدرم را بكشتند و مالش ببردند . امير فرمود : ساكت باش كه درين قضيه حكم كنم كه هر كه بشنود از آن
هامش
( 1 ) . زن عقدى .
( 2 ) . ام ولد ، كنيزى كه به نطفهء مالك خود پسر يا دختر زاييده باشد .
( 3 ) . ق : بسنجند .
( 4 ) . ق : ندارد .