پس از آن يك يك را تخويف مىكرد تا كه به قتل اعتراف كردند و فرمود تا مال حاضر [ 73 - پ ] كردند و به پسر مقتول دادند . آنگه پسر گفت : مىخواهم كه ميان من و ايشان قضيه پيش خداى باشد و در دنيا از خون ايشان عفو كردم و امير - عليه السّلام - ايشان را نكشت « 1 » و اما عقوبت سخت كرد .
ابن الكوّاء امير را گفت : اين قضيه از كه گرفتى ؟ فرمود : از داوود پيغمبر . پرسيد كه قضاى داوود پيغمبر چگونه بود ؟ فرمود : داوود در بعضى كوچههاى بنى اسرائيل مىرفت . جماعتى كودكان را ديد كه بازى مىكردند و كودك روشن چشم « 2 » در ميان ايشان بود ، وى را مات الدين مىخواندند . داوود از آن نام تعجّب كرد و فرمود : كسى اين نام ننهد . آن كودك را بخواند و گفت : اين نام كه تو را نهاده است ؟ گفت : مادرم .
گفت : پدر دارى ؟ گفت : نه . گفت : ما را به نزديك مادرت بر . چون ببرد ، مادرش را گفت : اين چه نام است كه وى را نهادهاى و سبب آن چيست ؟ گفت : پدرش امر كرده بود . گفت : قصّهء پدرش با من بگوى كه پندارم كه در زير آن سرّى است . گفت : پدرش مال بسيار داشت و به تجارت شدى و سفر بسيار كردى . با قومى به سفر شد و سالى غايب ماندند . آنگه آن قوم بازآمدند و وى بازنيامد . ايشان را از حال وى پرسيدم .
گفتند : وى فرمان يافت . گفتم : مال وى كجاست ؟ گفتند : ما وى را مالى نديديم . گفتم :
هيچ وصيّتى كرد ؟ گفتند : آرى ؛ [ 74 - رو ] ما را وصيّت كرد كه زن من حامله است ، وى را بگوييد كه اگر خداى تعالى تو را پسرى دهد وى را مات الدّين نام كن و بزرگترين وصيّت من اينست . پس من وى را اين نام نهادم ، به وصيّت پدرش . داوود پيغمبر گفت : اين قضيّه « 3 » عجب است . داوود همين كرد كه من كردم و قوم را فرمود تا مال به كودك دادند و مادرش را فرمود : اكنون وى را عاش الدّين نام كن كه اگر دين مرده بود ، اكنون زنده شد . پس اين قضيه از داوود پيغمبر فرا گرفتم . آنگه فرمود :
يا بن الكوّاء ؛ ندانى كه من چشم خدايم و شمشير خدايم ؟ واى بر تو اى پسر كوّا ؛ چون دليرى تو بر امام خود ؟ گفت : يا امير المؤمنين ؛ به خداى كه من نخست اين سؤال نكردم مگر از براى دين . فرمود : چون سؤال كنى ، از براى تفقّه كن و از براى تعنّت « 4 »
هامش
( 1 ) . م : رها كرد .
( 2 ) . ق : روشن روى .
( 3 ) . ق : قصّه .
( 4 ) . خطا و سهو بر كسى جستن .