در ، دربستم و با آن زن مزاح كردن گرفتم و سخن مىگفتم و الحاح مىكردم تا چادر باز كند ، نمىكرد و هيچ نمىگفت . عاقبت من چادر [ و معجر ] « 1 » از سر وى در كشيدم ، او مردى بود ريش تراشيده ، و ابرو بر كرده ، و فرق و طرّه راست كرده و دست و پاى حنا بسته بر شبه زنان . من دست ازو رها كردم و مبهوت شدم . ساعتى درين تفكّر بودم . پس گفتم : تو را چه برين داشت كه مرا و خود را رسوا [ 69 - پ ] كردى و اگر عمر بن الخطاب بداند با تو نكالى كند . برخيز و همچنين پوشيده بيرون شو و از پيش وى برخاستم . وى دست در من زد و مرا بگرفت . من ترسيدم كه اگر فرياد كنم ، رسوا شوم ، همسايگان و خويشان بدانند . وى دست در گردن من زد و مرا بيفكند و من در زير وى چون جوژهاى « 2 » بودم در زير گربهاى . با من مقاربت كرد و بكارتم ببرد و پردهء من بدريد و بر نفس من غصب كرد و چون خواست كه از من جدا شود ، نتوانست از غايت مستى كه داشت و برگرديد و به عقب افتاد « 3 » و هيچ حركت درو نماند . نگريستم ، كاردى در ميان داشت ، بركشيدم و سرش بريدم و روى سوى آسمان كردم و گفتم : خداوندا ؛ تو مىدانى كه وى مرا رسوا كرد و پردهء عصمت من بدريد و من بر تو توكّل كردم . اى آن خدايى كه چون بنده بر تو توكّل كند ، كفايت كنى ، يا جميل السّر و چون شب درآمد ، وقت سحر وى را بر پشت گرفتم و به مسجد رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - آوردم و در محراب بخوابانيدم و بازگرديدم و چون وقت حيضم درآمد ، خون نديدم ؛ غمناك شدم . ساعتى مىگفتم كه دارويى بخورم كه حمل نشود و ساعتى مىگفتم : صبر كنم [ 70 - رو ] چون ولادتش شود ، آن را بكشم . فى الجمله آن را از همسايگان پنهان مىداشتم تا وى را ولادت شد و كس ندانست و پسرى نيكو بود . گفتم : طفل بىگناه است ، وى را بگذارم تا مسلمانى تكفّل وى كند . وى را در قماطهاى « 4 » پيچيدم و در محراب بنهادم .
اين است قصّه و حال من . يا بن عمّ رسول اللّه ؛ راست بگفتم و هيچ پنهان نداشتم .
عمر گفت : گواهى مىدهم كه از رسول خداى شنيدم كه من شهر علمم و على در اوست و برادرم على به زبان من سخن گويد . اكنون اين حكم بكن كه جز تو كسى اين
هامش
( 1 ) . م : ندارد .
( 2 ) . جوجه .
( 3 ) . ق : سر .
( 4 ) . قنداق .