تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راحة الأرواح ( در شرح زندگانى ، فضائل و معجزات ائمه اطهار ( ع ) ) ( فارسي ) — صفحة 126

مساهمون:

ص١٢٦
اين طعام من نيست . گفتم : اى مادر ؛ چه طعام تو را محمود بود ؟ گفت : نان جو و نمك . من آن طبق از پيش وى برداشتم و نان جوى و نمك پيش آوردم . بگريست [ 68 - پ ] و گفت : اى دختر ؛ اين نه وقت طعام خوردن من است . چون از نماز خفتن فارغ شوم ، آن را حاضر كن تا روزه بگشايم . من برخاستم و وى در نماز ايستاد . چون از نماز خفتن فارغ شد ، آن طعام پيش آوردم . گفت : پاره‌اى خاكستر بيار . بياوردم . قدرى برگرفت و با نمك ضم كرد و با قرص جوين برگرفت و سه لقمه از آن با نمك و خاكستر بخورد . آنگه نماز مىكرد و دعاها مىخواند تا وقت صبح [ و دعا مىخواند كه از آن نيكوتر نشنيده بودم . ] « 1 » من بوسه در ميان دو چشم وى دادم و گفتم : خنك آن [ را دانم ] « 2 » كه نزديك وى تو باشى و به حقّ محمّد رسول اللّه كه مرا دعا كنى و آمرزش خواهى كه بىشك دعاى تو مستجاب است . آنگه گفت : تو زن نيكويى و من بر تو مىترسم از تنهايى . و لا بد مرا به مهمّى بيرون بايد شد و تو را لا بد دخترى بايد كه تو را با او انسى بود و همچون خواهر مشفق بود تو را . گفتم : مرا چنين كس از كجا باشد ؟ گفت : دخترى دارم از تو كهتر ، آرام و ساكن و متعبّده ، وى را نزديك تو آرم . گفتم : چنان كن . وى برفت و ساعتى بود و بازآمد ، تنها . من برنجيدم . گفتم : كو آن خواهر من كه وعده دادى ؟ گفت : آن دختر من وحشى است از مردمان ، و انس وى با خداى بود ، و تو زن مزاح كن و بازى [ 69 - رو ] دوستى ، و زنان مهاجر و انصار پيش تو بسيار مىآيند ، ترسم كه چون بيايد ايشان حاضر آيند و بسيار گويند و دخترم از عبادت بازماند ، تو را بگذارد و برود . من سوگند خوردم كه تا دخترت به نزديك من باشد ايشان را راه ندهم . گفت : شرط چنان است كه چون وى نزديك تو بود ، هيچ كس را در باز نكنى . گفتم : چنين كنم . وى برفت و ساعتى شد . بازآمد و زنى با وى بود بلند بالا چادرى در سر گرفته ، چنان كه جز چشمهايش پيدا نه و چون پيرزن به در حجره رسيد ، ما را بگذاشت و بازگشت . گفتم : چرا نيايى ؟ گفت : از شادى آنكه مراد تو حاصل آمد ، در حجره باز گذاشتم . گفت : ترسم كه كسى برود و چيزى ببرد . تو در ببند تا من بازآيم و هيچ كس را در مگشا تا كه سخن من شنوى . من
هامش
( 1 ) . م : ندارد . ( 2 ) . ق : ندارد .