و امكان ندارد كه از تو جدا شوم تا كه [ 67 - پ ] تو را به حضرت پسر عمّ رسول خداى برم . آنگه چادرش محكم بگرفت . چون زن آن بديد ، روى سوى آسمان كرد و گفت : يا غياث المستغيثين ؛ و يا جار المستجيرين ؛ و با دايه به مسجد آمد . چون امير وى را بديد ، وى را فرمود : كدام دوستتر دارى : آنكه تو قصّهء اين كودك راست بگويى يا من بگويم از اوّل تا آخر كه حبيب من رسول خداى مرا بدان خبر داده است ؟ زن گفت : اگر قصّهء خود بگويم از اوّل تا آخر مرا امان دهى و از عقوبت خدا ايمن گردانى ؟ فرمود : چنان كنم اگر برهانى و حجّتى بود . زن گفت : من دخترى بودم از دختران انصار ، پدرم را پيش رسول خداى - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - بكشتند در غزات ذات الاباطل و او را عاصر بن سعد الخزرجى گفتندى و مادرم در خلافت ابو بكر وفات كرد و من تنها بماندم . هيچ محرمى نه كه نزديك من آيد و مرا زنان انصار ، همسايگان بودند كه با ايشان نشستى و چرخ « 1 » ريشتمى و مرا بديشان انسى بودى و مزاح و بازى دوست داشتم . روزى بر در حجرهء خود نشسته بودم و زنان مهاجر و انصار با من بودند ، پيرزنى [ بيامد . سبحهاى ] « 2 » در دست داشت و تكيه بر عصا زده بر ما سلام [ 68 - رو ] كرد و جواب داديم . نام هر يك از ما پرسيد . آنگه به نزديك من آمد و گفت : اى دختر ؛ نام تو چيست ؟ گفتم : جميله بنت عاصر الانصارى . گفت : پدر و شوهر و مادر دارى ؟ گفتم : نه . گفت : پس چگونه برين حالت مىباشى و تو زن صاحب جمالى و بر من شفقت نمود و غمخوارگى كرد . آنگه گفت : رغبت كنى به زنى كه با تو باشد و تو را انس دهد و در همهء كارها [ بر تو شفقت نمايد ؟ گفتم : از كجا بود مرا چنين كسى ؟ گفت : من ] « 3 » تو را به منزلهء مادر باشم بلكه بهتر . گفتم : هرگاه كه رغبت مىكنى ، خانه از توست و مرا از آن شادى عظيم بود و من دعا و بركت تو غنيمت شمرم . پس وى با من در حجره آمد و آب خواست و وضو ساخت و در نماز ايستاد و من طعامى بساختم . چون از نماز فارغ شد ، گفتم : حمد آن خداى را كه تو را از براى من ميسّر گردانيد و بر ضعف من رحمت كرد و طعام پيش وى آوردم و آن نان و شير خرما و ماست بود . وى بنگريست . آنگه بگريست و گفت :
هامش
( 1 ) . ق : دوك .
( 2 ) . فراز آمد . سبحهاى .
( 3 ) . ق : ندارد .