برانگيز تا نماز كند . وى را بجنبانيد ، حركت نكرد . ازارش بديد ، پنداشت زنى است .
زنى انصارى را آوردند تا وى را بديد . مردى بود بر صورت زنى . دستها حنا بسته و جامههاى زنان پوشيده و ريش تراشيده و سر بريده . عمر مولاى خود را گفت : وى را به گوشهء مسجد بر تا نماز بگزاريم . چون نماز بگزاردند ، امير المؤمنين على - عليه السّلام - را گفت : درين چه مىبينى ؟ فرمود : تجهيز وى كنيد و دفنش كنيد كه زود بود كه خبر وى معلوم شود ، به طفلى كه در محراب بخوابانند . گفت : از كجا مىگويى ؟ فرمود : حبيب من و برادر من رسول خداى مرا خبر داده است . انس گفت : چون نه ماه برآمد ، عمر براى نماز بامداد به مسجد آمد ، آواز طفلى شنيد از محراب ، گفت : راست گفت خدا و رسول خدا و پسر عمّ رسول خدا ، على بن ابى طالب - عليه السّلام . آنگه مولاى خود اوفى را گفت تا وى را برگرفت . چون از نماز فارغ شد . امير المؤمنين درآمد . طفل را پيش وى آوردند . امير المؤمنين اوفى را فرمود : دايهاى طلب كن . وى در [ 66 - رو ] كوچههاى مدينه مىرفت ، زنى از انصار پيش آمد و گفت : من به دايگى بيايم و فرزندى از آن من فوت شده است و شير بسيار دارم . چون بيامد ، امير - عليه السّلام - طفل را به دو داد و گفت : وى را تربيت كن و از بيت المال هر ماه دو درهم به تو دهند و ولادت اين طفل در محرّم بود . چون شب عيد فطر آمد ، طفل را نه ماه تمام بود . در آن شب ، امير اوفى را فرمود : كه آن دايه را بخوان . چون بخواند ، گفت : كودك را بياراى و اين جامه در وى پوش و وى را بر دوش گير و به نماز برو و بنگر ، هر زن كه وى را از تو فراگيرد و بوسه دهد و گويد :
اى مظلوم پسر مظلومه ؛ و اى پسر مرد ظالم ؛ آن زن را رها مكن تا پيش منش آرى .
گفت : چنان كنم . چون بامداد بود ، دايه چنان كرد كه امير فرموده بودند . زنى وى را آواز داد كه اى زن ؛ بيا به حقّ محمّد رسول اللّه . چون نزديك رسيد ، نقاب از روى باز كرد ، زنى بود كه در جمال نظير نداشت . كودك را از وى بستد و بوسه مىداد و مىگفت : يا مظلوم ؛ يا بن مظلومه ؛ يا بن الظالم ؛ چون مانندهاى تو به فرزند من كه او چند روز است كه مرده است و مىگريست . آنگه وى را به دايه داد و خواست كه بازگردد . دايه [ 66 - پ ] چادر وى بگرفت . زن گفت : چه مىخواهى از من ؟ گفت تو
راحة الأرواح ( در شرح زندگانى ، فضائل و معجزات ائمه اطهار ( ع ) ) ( فارسي ) — صفحة 123
مساهمون: حسن بن حسين شيعى سبزوارى
ص١٢٣