تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راحة الأرواح ( در شرح زندگانى ، فضائل و معجزات ائمه اطهار ( ع ) ) ( فارسي ) — صفحة 122

مساهمون:

ص١٢٢
كردند . آنگه فرمود تا آن مرد را بكشند . آن مرد را بيرون بردند و سيّاف « 1 » شمشير برآورد تا گردنش بزند . جوانى خود را در ميان حلقه انداخت و دست سيّاف گرفت و گفت : وى را مكش ، به خداى كه آن شخص را وى نكشت [ و وى را در كشتن آن شخص نه ناقه بود و نه جمل ] « 2 » به حقّ صاحب اين قبر و اعضاى وى كه در آنجاست كه من وى را كشتم . عمر را بدان خبر دادند . فرمود تا اوّلين را رها كنند و آخرين را بكشند . سيّاف خواست [ 65 - رو ] كه وى را بكشد كه حضرت امير در رسيد . حال با وى گفت . فرمود : [ از او دست بداريد و ] « 3 » وى را رها كنيد كه كشتن وى واجب نيست . وى را رها كردند و خبر به عمر رسيد . گفت : سبحان اللّه ؛ مردى خون كرده و به خون كردن خود اقرار كرده به جهت چه على وى را رها كرد ؟ ناگاه امير از در مسجد درآمد . عمر از جاى برجست و اقدام كرد و مردمان برخاستند . انس گفت : به خداى كه آمدن وى را تشبيه نكردم مگر به آمدن رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم . عمر دست به گردن امير كرد و وى را پهلوى خود نشاند و گفت : يا امير ؛ به چه جهت اين مرد را رها كردى و او بر خون كردن خود اقرار كرده است ؟ امير فرمود : قول خداى تعالى نشنيده‌اى كه : «
وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً
» « 4 » هر كسى نفسى را زنده گرداند ، همچنان بود كه همهء مردمان را زنده گردانيده ، و او نفسى زنده گردانيده برو قتل واجب نيست . پس مسلمانان آواز برآوردند و بر پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - صلوات فرستادند . آنگه عمر گفت : راست گفت : رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - كه من شهر علمم و على در اوست ، هر كه خواهد كه در شهر درآيد گو از در ، درآ . مبادا روزى ما را كه تو نباشى . « 5 » قضيّهء ديگر : روايت كردند عبد اللّه عباس و عبد اللّه الزبير كه در [ 65 - پ ] ولايت عمر شبى عمر به مسجد آمد . چون صبح طالع شد ، در پيش محراب شخصى ديد خفته سر در محراب . عمر مولاى خود اوفى را گفت : اين شخص را
هامش
( 1 ) . م : ندارد . ( 2 ) . م : ندارد . ( 3 ) . م : ندارد . ( 4 ) . مائده : 32 . ( 5 ) . ر . ك : مناقب آل ابى طالب ، ج 4 ، ص 11 به نقل از : من لا يحضره الفقيه ( با اندك اختلاف ) .