تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راحة الأرواح ( در شرح زندگانى ، فضائل و معجزات ائمه اطهار ( ع ) ) ( فارسي ) — صفحة 121

مساهمون:

ص١٢١
آن ] « 1 » ايشان را طعام و آب دادند و امر به قضاى حاجتشان فرمودند . اوّل از يك مخرج بيرون آمد و بعد از آن ، از ديگر . امير فرمود : اين دو تن است . مسلمانان همه تكبير گفتند كه در بالاى مدينه شنيدند . عمر برخاست و بوسه بر پيشانى امير داد و گفت : مبادا روزى كه تو نباشى . آنگه بعد از روزى چند ايشان را پيش عمر آوردند و ازو نكاح خواستند . عمر گفت : اين حالت از حالت اوّل عظيم‌تر است و مشكل‌تر . به خداى كه نمىدانم كه چه گويم . پس گفت : على بن ابى طالب كجاست ؟ و كس به طلب وى فرستاد . چون امير بيامد ، عمر گفت : اين معضله از پيشين عظيم‌تر است و حال بگفت . امير فرمود : ايشان را نكاح روا نباشد و نشايد كه فرجى به فرجى رسد و چشم ديگرى در وى نگرد . مسلمانان تكبير گفتند [ از پيش عظيم‌تر ] « 2 » . آنگه امير المؤمنين فرمود : چون شهوت در ايشان پديد آيد ، اندكى زيند و يكى از ايشان پيش از ديگرى بميرد ، به ساعتى . گفتند : يكى از ايشان بعد از نماز ديگر وفات كرد و ديگرى [ يك ساعت ] « 3 » پيش از فرو شدن آفتاب . پس [ عمر و ] « 4 » مسلمانان تكبير گفتند . قضيّهء ديگر : روايت است از انس بن مالك كه گفت : در خلافت عمر ، مردى درويش [ 64 - پ ] بود ، گوسفندى داشت كه شير او خوردى و پشم او لباس كردى . روزى اين گوسفند بر بام شد و از بام بيفتاد و بخواست مرد . وى را ذبح كرد . پوست بازنتوانست كرد ، به تعجيل بيرون آمد و كارد در دست تا كسى طلبد . بول برو غالب شد از براى قضاى حاجت به خرابه‌اى شد . مردى را ديد سر بازبريده و خون تازه ازو مىرفت . مرد در آنجا بايستاد ، متحيّر و مىنگريست . كارد خون‌آلود در دست گرفته . دو كس از انصار از براى قضاى حاجت در آمدند . آن مرد را ديدند . دستار در گردنش كردند و مىكشيدند تا به مسجد رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - و كشته را حاضر كردند و قصّه با عمر بگفتند . عمر آن مرد را گفت : چه مىگويى ؟ گفت : همچنين است كه ايشان مىگويند . عمر فرمود تا مرد را تجهيز كردند و دفن
هامش
( 1 ) . ق : ندارد . ( 2 ) . م : ندارد . ( 3 ) . م : ندارد . ( 4 ) . ق : ندارد .