من به چنين كار [ ى ] متهم شود . پس تو چنين و چنين كن . آنگه آنچه در حقّه است به مردمان نماى تا برائت ساحت وى معلوم شود . پس عمر در خشم شد و گفت : اين زن را رجم كنيد . امير فرمود : چنين مگوى كه امروز رجم بر وى واجب نيست . زيرا كه رجم دو كس واقع مىشود . آنگه امير فرمود تا ترك كردند تا بار بنهاد و كودك را تمام شير كرد . آنگه بفرمود تا وى را رجم كردند تا بمرد . عبد اللّه عباس گفت : عمر برخاست و بوسه بر ميان دو چشم امير بنهاد و گفت : لو لا علىّ لهلك عمر .
قضيّهء ديگر : روايت كرد هشام بن الكلبى از محمّد بن عبيدة الزبيرى كه در عهد عمر خطّاب شخصى را پيش وى آوردند كه دو سر داشت و دو دهن و چهار چشم و چهار پاى و دو قبل و دو دبر و يك تن . گفتند : در ميراث اين [ 63 - پ ] چه مىگويى ؟ مردم متحيّر بماندند و گفتند : هرگز چنين نديدهايم . در كتاب خداى او را حق نمىيابيم . آنگه عمر گفت : كار هيچ كس نيست مگر كار على بن ابى طالب . او را طلب كنيد كه او غمها را زايل گرداند . حسن « 1 » بن على - عليه السّلام - به طلب او روان شد . او را يافت در خرماستانى از آن وى ، بيل مىزد . گفت : اى پدر ؛ عمر را مشكلى افتاده و به طلب تو فرستاده و قصّه با وى بگفت . فرمود : اى پسر ؛ اين مشكل است ؟ به خداى كه پدر تو را در آن قضاهاست . آنگه وضو ساخت و جامه درپوشيد و به مجلس عمر آمد . جماعت برخاستند . عمر گفت : يا ابا الحسن ؛ درين معضله نظرى فرماى و قصّه بگفت . فرمود : اين هيچ معضله نيست . مرا درين قضاهاست . اوّل آنكه ايشان را بخوابانيد ، اگر به يك بار چشمها فرو خوابند و به يك بار باز كنند ، يكى باشند و اگر بعضى فرو خوابند و بعضى بگشاد كنند ، دو تن باشند .
دوم آنكه ايشان را طعام و آب دهيد و به قضاى حاجتشان فرماييد ؛ اگر بول ، نخست از يك مخرج بيرون آيد ، آنگه بعد از آن از ديگر مخرج ، دو تن باشند و اگر در يك وقت از هر دو بيرون آيد [ و در يك وقت منقطع شود ] « 2 » ، يك تن باشد . پس [ ايشان را خوابانيدند ، اوّل دو چشم را فرو بست . بعد از آن دو چشم [ 64 - رو ] ديگر . بعد از
هامش
( 1 ) . ق : حسين .
( 2 ) . م : ندارد .