زن را گفت : بر جانب راست خفت . زن چنان كرد ؛ وى گليم « 1 » خود بر وى افكند . آنگه چوب دست رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - بر پهلوى وى نهاد و گفت : به نام خداى و بركت نام رسول خداى ، سلام بر تو باد اى كودك جنين ؛ در حال ، حق تعالى زبان آن طفل در ظلمت رحم مادر گويا گردانيد . گفت : سلام عليك يا بن عمّ رسول اللّه ؛ حضرت امير فرمود : عليك السّلام يا عبد اللّه ؛ مرا خبر ده كه پدرت كيست ؟ آزاد است يا بنده ؟ سفيد است يا سياه ؟ [ 62 - پ ] از حلال در وجود آمدهاى يا از حرام ؟ اين مرد پدر توست يا نيست ؟ كودك در شكم مادر گفت : من گواهى مىدهم كه جز خداى عالم خدايى نيست و پسر عمّ تو محمّد رسول اللّه و من بندهء خدايم و پدرم بندهء سياه است از آن مغيره و ميان من و ميان مادرم ، حاكم خداست كه چرا مرا به حرام بنهاد و به حلال ننهاد . امير المؤمنين فرمود : به شهوت پدرت بود يا مادر ؟ گفت : به شهوت هر دو و مردمان آواز برآوردند به صلوات بر رسول و متحيّر ماندند و گفتند : يا بن عمّ رسول اللّه ؛ از خداى آمرزش مىخواهيم از خطايى كه كرديم . امير فرمود : ساكن باشيد كه كارى ديگر مانده است . آنگه فرمود : يا بلال ؛ آن حقّه بيار . بلال آن حقّه به وى داد . امير سر آن برداشت . قضيبى خشك با دو خصيه از آنجا بيرون آورد . گفتند : يا بن عمّ رسول اللّه ؛ اين چيست ؟ فرمود : اين ذكر اين جوان است و من حال وى با شما بگويم . رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - روز آدينه بر منبر خطبه رفت و اين آيه بر خواند كه :
«
الزَّانِي لا يَنْكِحُ إِلَّا زانِيَةً أَوْ مُشْرِكَةً وَ الزَّانِيَةُ لا يَنْكِحُها إِلَّا زانٍ أَوْ مُشْرِكٌ
» « 2 »
اين پسر از مسجد با خانه شد و خود را مجبوب « 3 » گردانيد و آلت خود ببريد .
پس جبرئيل ، رسول را خبر داد . رسول در حال به نزديك [ 63 - رو ] وى شد . ديد خون از وى روان شده و آلت شهوت با دو خصيه پيش وى نهاده . فرمود : اى ثابت ؛ چرا چنين كردى ؟ گفت : از تو شنيدم كه اين آيه مىخواندى در حقّ زناكننده . از آتش دوزخ بترسيدم . پس رسول دست مبارك بر وى ماليد ، هم در ساعت بهتر شد و بفرمود تا آن آلت در حقّه نهادند و فرمود : يا على ؛ زود بود كه اين پسر بعد از وفات
هامش
( 1 ) . ق : گليمى .
( 2 ) . نور : 3 .
( 3 ) . اخته .