همچنين كرد . مرد وى را زجر كرد . پس در منزل سيّم آن زن صد و يك دينار زر و گردنبندى داشت پنجاه و يك دانه ياقوت سرخ در ميان آن و دو « 1 » انگشترى نگين از ياقوت ، نام شوهرش بدان نگينها نقش كرده ، آنها را بر دستارچهاى بست و در ميان شب برخاست و آهسته مىرفت و آن جوان نماز مىكرد . توشهدان « 2 » وى باز كرد و آن صرّه در آنجا نهاد و سر ببست و با جاى خود شد و چون وقت سحر بود ، آواز رحيل در دادند . زن دست بر سر زدن گرفت و فرياد برآورد . مردمان نزديك وى شدند و از حال وى پرسيدند . گفت : نفقهاى داشتم كه دلم بدان قوى بود . آن را دزديدهاند . مهتر قافله بفرمود تا فرود آمدند و همه را بجست . با ايشان هيچ نيافت . زن را گفت : هيچ كس نماند الّا آن بندهء صالح كه حضرت - عليه السّلام - و [ حسن و حسين و ] « 3 » عمر وى را به ما سپردهاند . پس مهتر قافله با جماعتى به نزديك آن بنده شد و آن مهتر بر سبيل مزاح گفت : چيزى از آن اين زن ضايع شده است و مردمان را به سبب آن مىجويند . [ مىخواهيم كه ابتدا به تو كنيم . آنگه [ 61 - رو ] رخت جستن گرفتند . ] « 4 » چون مزادهء « 5 » وى بگشادند صرّهء زر آنجا بود . گفت : اين است زر من ، به حقّ گور و اعضاى رسول كه در آنجاست . مهتر قافله از وى نشان خواست . صفت آن بگفت . زر به وى دادند و فرياد برآوردند كه دزد اين مرد صالح بوده است . آنگه وى را بردند و قصد كشتن وى كردند . يكى گفت : اين چنين نشايد كه پسر عمّ رسول خداى [ و عمر بن الخطّاب ] « 6 » او را به ما سپردهاند ، وى را در بند كنيد تا كه بازگرديم ، او را بديشان تسليم كنيم و بگوييم : دزدى كرده است . [ آنچه خداى فرموده است با او بكنيد . آنگه دست و ] « 7 » پايش ببستند و بر استرى افكندند و چون به مكّه رسيدند وى را در بن كوه افكندند و مردمان به حج مشغول شدند ، گرماى آفتاب در وى اثر كرد و عرق از وى روان شد . آن زن نزديك وى آمد و گفت : مرا فرمان بر تا تو را از اين بند رها كنم و تو را آب دهم . مرد گفت : كدام دوستتر دارى ، آن كه بر تو فرياد كنم تا مردمان بيايند و تو را بكشند ؟ زن بازگرديد و در ميان كوههاى مكّه مىشد ، بندهء
هامش
( 1 ) . م : ندارد .
( 2 ) . ق : مزاده .
( 3 ) . م : ندارد .
( 4 ) . ق : ندارد .
( 5 ) . كيسهاى كه در آن زاد و توشه بگذارند .
( 6 ) . ق : ندارد .
( 7 ) . ق : ندارد .