پاره فرو آوردند . ميثم تمّار گفت : من پسر خود صالح را گفتم : ميخ آهنى را بفرماى و نام من و نام پدرم بر آنجا نقش كن و بر پارهاى از آن [ 53 - پ ] درخت زن . چنان كرد .
بعد از آن مردمان بازار گفتند : بيا تا پيش امير از عامل بازار گله كنيم تا وى را معزول كنيم ، برفتيم و سخن قوم من گفتم . وى را سخن من نيكو آمد . عمرو بن الحرب گفت :
وى را مىدانى ، اين ميثم تمّار است دروغزن و مولاى دروغزن على بن ابى طالب .
پسر زياد - عليه اللعنه - بازنشست و گفت : چه مىگويى ؟ گفتم : وى دروغ مىگويد .
من راست گويم و مولاى من راست گويد ، على بن ابى طالب امير المؤمنين به حق .
پسر زياد گفت : تبرّا كن از على و مساوى « 1 » وى بگوى و تولّا كن به عثمان و اگر نه بفرمايم تا دست و پايت ببرند و بر دارت كشند . من بگريستم . گفت : از گفتن من ، مىگريى ، حكم كردن را چه خواهى كردن ؟ گفتم : به خداى كه نه از گفتن و حكم كردن تو ، از آن مىگريم كه روزى امير مرا بدين خبر دادى ، شكى در دلم آمد . گفت :
وى تو را چه گفت ؟ گفتم ، آنچه گفته بود . گفت : به خداى كه دست و پايت ببرم و زبانت نبرم و بگذارم تا تو را و مولاى تو را دروغزن گردانيده باشم . پس فرمود تا دست و پايش ببريدند و زبانش بگذاشتند و بر دارش كردند . ندا در داد كه هر كه خواهد كه در فضايل على بن ابى طالب حديث صحيح شنود ، گو بيا . مردمان روى بر او نهادند . احاديث عجيب روايت مىكرد . عمرو بن الحريث بدانجا گذر كرد . بديد و بازگشت و پيش پسر زياد رفت و گفت : كسى بفرست [ 54 - رو ] تا زبانش ببرند كه نبايد كه مردمان كوفه به سخن وى بر تو بيرون آيند و تو را هلاك كنند . كس فرستاد تا زبانش ببرند . آن ملعون به نزديك وى شد و گفت : زبان بيرون آر تا ببرم . ميثم گفت :
نه دعوى كرد آن پسر كنيزك بىسامان كار كه مرا و مولاى مرا دروغزن گرداند ؟ بگير زبان من . آن ملعون ، زبانش بريد . ساعتى در آن خون گرديد . آنگه جان به حق تسليم كرد - رحمة اللّه عليه . پسرش صالح گفت : بنگريستم وى را بر آن چوب بر دار ديدم كه من آن ميخ را بر آنجا زده بودم . « 2 »
هامش
( 1 ) . زشتيها ، عيوب .
( 2 ) . الارشاد ، ج 2 ، ص 323 - 325 .