تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راحة الأرواح ( در شرح زندگانى ، فضائل و معجزات ائمه اطهار ( ع ) ) ( فارسي ) — صفحة 107

مساهمون:

ص١٠٧
شاخه‌هاى آن درخت پژمرده بود . با خود گفتم : اجلم نزديك آمد . روزى ديگر آنجا شدم ، يك نيمه آن بريده بودند و ستون چرخ چاهى كرده بودند . بعد از آن يكى آمد كه تو را عبيد اللّه زياد مىخواند . چون به در كوشك رسيدم ، يك تكه از آن چوب افكنده ديدم . من پاى به آن چوب زدم و گفتم : مرا از بهر تو آورده‌اند . آنگه مرا پيش پسر زياد بردند . مرا گفت : بيا و از آن دروغهاى صاحبت چيزى بگوى . گفتم : به خداى كه وى دروغ نگفت و من دروغ نمىگويم . مرا خبر داد كه تو دست و پاى و زبانم ببرى . پسر زياد گفت : من وى را دروغزن گردانم . گفت : دست و پايش ببريد و زبانش مبريد و رها كنيد . چنان كردند . وى حديثهاى عظيم روايت مىكرد در حقّ اهل بيت و مىگفت : بپرسيد از من كه اين قوم مرا رها نكنند و مرا بكشند تا آنچه دانم [ 53 رو ] بارى روايت كرده باشم . پس مردى نزديك پسر زياد شد و گفت : اين چه بود كه كردى ، زبان وى را گذاشتى تا روايتهاى عظيم مىگويد . پس بفرمود تا زبانش نيز ببريدند و بر دارش كردند بر آن چوب كه امير گفته بود و رشيد شهيد شد و سعيد گشت - رحمة اللّه عليه . « 1 » معجزهء ديگر : همچنين حديث ميثم تمّار شايع و مستفيض است در ميان طايفه و آن چنان بود كه امير المؤمنين - عليه السّلام - وى را خبر داد و گفت : دست و زبانت ببرند و درختى خرماست به كناسه ، آن را ببرند و چهار پاره فرو آرند و تو را بر يك پاره از آن بر دار كشند و حجر بن عدى بر يك پاره و محمّد بن اكثم را بر يك پاره و خالد بن مسعود را بر يك پاره . گفت : يا امير المؤمنين ؛ چنين خواهد بود ؟ فرمود : آرى ؛ به خداى كعبه كه رسول خداى - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - مرا خبر داده است . گفت : آن چرا كنند يا امير المؤمنين ؟ فرمود : آن درشت خوى دشمن جانى ، حرام زاده عبيد اللّه زياد تو را بگيرد . پس ميثم چون با امير به صحرا شدى چون بدان درخت گذر كردى ، فرمودى : اين درخت تو راست و تو را با وى كارى خواهد بود . پس چون ولايت كوفه به پسر زياد رسيد ، آن ملعون بفرمود تا آن درخت را به چهار
هامش
( 1 ) . الارشاد ، ج 1 ، ص 325 - 326 ؛ شرح نهج البلاغه ، ج 2 ، ص 294 .