معجزهء ديگر : حارث اعور گفت : امير المؤمنين على - عليه السّلام - روز آدينه بر منبر خطبه مىگفت . اژدهايى از باب الفيل درآمد و سوى منبر آمد و مردمان بترسيدند و قصد كردند تا دفع كنند . امير اشارت فرمود كه ترك او كنيد . بيامد و به پايهء منبر بر شد و امير المؤمنين سر مبارك پيش او داشت و اژدها سر به گوش امير برد . مردمان متحيّر شدند و امير و اژدها با يكديگر چيزى گفتند . آنگه اژدها فرود آمد و برفت و امير با سر خطبه « 1 » رفت . پس چون از خطبه [ 51 - پ ] فارغ شد ، مردمان از آن سؤال كردند ، فرمود : او حاكمى بود از حكّام جنيان ، حكمى بر وى پوشيده بود ، آمده بود و از من پرسيد . من وى را خبر دادم ، بدانست و مرا دعاى خير كرد و بازگشت . « 2 »
معجزهء ديگر : اصبغ بن نباته گفت : مولاى من امير المؤمنين به گورستان گذر كرد و در گورها نظر كرد و مرا گفت : مىخواهى كه آيتى فرا تو نمايم به فرمان خداى تعالى ؟ گفتم : نعم يا مولاى ؛ وى اشارت فرمود به گورى و گفت : برخيز اى مرد ؛ پيرى برخاست و گفت : السّلام عليك يا امير المؤمنين - عليه السّلام - و خليفهء رسول ربّ العالمين . امير فرمود : تو كيستى يا شيخ ؟ گفت : من عمرو بن دينار الهمدانى ، مرا در واقعهء انبار بكشتند اصحاب معاويه . امير فرمود : برو با نزديك اولاد و اهل خود و ايشان را بگوى آنچه ديدى و بگوى كه على بن ابى طالب مرا زنده گردانيد به فرمان خداى و به نزديك شما فرستاد .
معجزهء ديگر : حديث ماهيان و سخن گفتن ايشان با على - عليه السّلام - در فرات كوفه . و آن چنان بود كه آب فرات بالا گرفت چنان كه اهل كوفه از غرق بترسيدند و پناه به امير آوردند . امير بر اشترى « 3 » نشسته بود و بيرون آمد تا به كنار فرات رسيد ، فرود آمد و وضو ساخت و نماز كرد و دعا گفت . پس به نزديك فرات آمد تكيه بر چوبى كه در دست داشت . پس آن را بر روى آب زد و فرمود : كم شو به
هامش
( 1 ) . سخن خود را ادامه داد .
( 2 ) . الارشاد ، ج 1 ، ص 348 - 349 .
( 3 ) . ق : اشتر رسول .