روم و آن خواب را با او حكايت كنم . وى نزديك من آمد ، رنگش گرديده . گفتم : چرا متغيّر شدهاى ؟ گفت : دوش خوابى ديدهام [ در حقّ مجدّر و بعينه همچنان كه من ديده بودم ، گفت ؛ هيچ زياده و نقصان نه . گفتم : من نيز همين به خواب ديدم . گفتم :
اكنون ] « 1 » بيا تا ما هر دو با مصحف نزديك وى شويم و سوگند خوريم كه ما اين خواب ديديم [ و اين مواطاتى نيست . ] « 2 » به در سراى وى شديم و در بزديم ، كنيزك پيش آمد و گفت : وى را نتوان ديد كه از نيمشب دست به چشم بازنهاده است ، فرياد مىكند و مىگويد : على بن ابى طالب مرا كور گردانيده است . كنيزك را گفتيم كه در بگشاى كه ما از براى اين آمدهايم . در بگشاد و وى را ديديم بر زشتترين هيئتى . فرياد مىكرد كه مرا با على چه كار كه دوش چوبى بر چشم من زد و مرا كور كرد . جعفر گفت : ما آن خواب را كه ديده بوديم با وى بگفتيم و گفتيم : از اين اعتقاد برگرد و زبان طعن در على دراز مكن . آن ملعون گفت : خدا شما را خير دهاد ، اگر على ديگر چشم مرا كور كند ، من وى را بر ابو بكر و عمر مقدّم نكنم . ما برخاستيم و گفتيم : درين مرد هيچ خير نيست . بعد از سه روز برفتيم تا حال وى بدانيم . ديگر چشمش كور شده بود . وى را گفتيم : آخر عبرت نمىگيرى ؟ گفت : نه ؛ به خداى كه از اين اعتقاد بر نگردم . گو [ 51 - رو ] على بن ابى طالب بكند هر آنچه خواهد . ما بيرون آمديم . پس از هفته برفتيم تا حالش بدانيم . گفتند : بمرد و به دوزخ رفت و پسرش مرتد شد از خشم على بن ابى طالب . ما آيهء :
« فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِينَ ظَلَمُوا وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ »
« 3 » برخوانديم و برگشتيم .
معجزهء ديگر : آوردهاند كه مردى را در شام يك نيمهء رويش سياه شده بود . وى را از آن پرسيدند . گفت : از خدا قبول كردم كه هيچ كس مرا از آن نپرسد الّا كه با وى بگويم . من در على طعن بسيار مىكردم و به مكروهى وى را ياد مىكردم . شبى خفته بودم ، شخصى پيش آمد و گفت : تويى كه على بن ابى طالب را قدح مىكنى و طپانچهاى « 4 » بر روى من زد . يك نيمهء رويم چنين [ كرد كه مى ] « 5 » بينى ، [ سياه شد . ] « 6 »
هامش
( 1 ) . م : ندارد .
( 2 ) . م : ندارد .
( 3 ) . انعام : 45 .
( 4 ) . طپانچه زدن : سيلى زدن .
( 5 ) . ق : كه
( 6 ) . م : ندارد .