مىجنبانيد ، چون عذر خواهنده . شافعى گفت : اين مسخ است و من ايمن نيستم كه زود بود كه عقوبت به دو رسد بفرماى تا وى را از پيش ما فراتر برند . بفرمود تا او را در آن خانه كردند . هم در آن زمان آوازى شنيدم ، صاعقهاى بود كه بر بام خانه افتاد و خانه و سگ سوخته شد و خاكستر گشت .
واقدى گفت : رشيد را گفتم : اين [ موعظه و ] « 1 » معجزه است كه تو را بدان پند دادند . پس از اين ، از خداى بترس [ 50 - رو ] در حق فرزندان آن مرد . پس رشيد گفت : من توبه كردم و با خداى گرديدم [ از آنچه مىكردم . و الحمد للّه ربّ العالمين . ] « 2 »
معجزهء ديگر : روايت است از جعفر دقّاق كه گفت : من رفيقى داشتم كه با من چيزى مىآموخت و در محلهء باب البصره بود كه احاديث روايت مىكرد و مردمان از وى استماع مىكردند و او را عبد اللّه المجدّر « 3 » مىگفتند . من و رفيقم پيش وى مىشديم و احاديث مىنوشتيم . وى هرگاه كه در فضايل اهل بيت حديثى املا كردى ، در راويان طعن زدى تا روزى در فضايل على و فاطمه نيز طعنى زد و در ايشان كلمات منكر گفت . جعفر دقّاق گفت : من رفيق خود را گفتم : ما را نشايد نزديك اين مرد آمدن كه وى ديانتى ندارد و دائم زبان طعن در على و فاطمه دراز مىكند و اين مذهب مسلمانان نيست . صاحبم گفت : راست مىگويى ما را پيش كسى ديگر بايد شدن كه اين مرد گمراه است . پس عزم كرديم كه پيش وى نرويم .
پس آن شب به خواب ديدم كه در مسجد جامع شدم و عبد اللّه مجدّر در آنجا بود ، امير المؤمنين را ديدم كه مىآمد بر خر مصرى نشسته ، به مسجد درآمد ، با خود گفتم : وا ويلا ! اين ساعت [ به تيغ خود ] « 4 » گردنش بزند . چون نزديك وى رسيد ، چوبى در دست داشت ، بر چشم راست وى زد و فرمود : اى ملعون ؛ چرا مرا و [ 50 - پ ] فاطمه را دشنام مىدهى ؟ عبد اللّه مجدّر دست به چشم نهاد و گفت : آه ؛ مرا كور كردى . جعفر گويد : من از خواب درآمدم و عزم كردم كه نزديك رفيق خود
هامش
( 1 ) . ق : ندارد .
( 2 ) . م : ندارد .
( 3 ) . م : المجد .
( 4 ) . م : ندارد .