رباعى :
افراشت ز مهر ، بيرق يارى را * خوش برد به سر طريق ديندارى را
شد ( حُرّ ) و دريد پردهى ظلمت را * شد مست و سرود شعر بيدارى را
* * *
شد دامنش از شرم پر از لالهى سرخ * سر زد ز گلوگاه دلش ، نالهى سرخ
آن نادم آگاه دل آزاده * چون قرص قمر شكفت در هالهى سرخ
* * *
از مشرق سرخ ديده ، دل سر مىزد * خون ، خنده به برق برق خنجر مىزد
گرديد قصا معطّر ، آنگاه كه تيغ * گلبوسه به پيشانى ( اكبر ) مىزد
* * *
گلگونهى آفتاب ، درهم از چيست ؟ * پشت فلك و قامت مه ، خم از چيست ؟
گر نيست عزاى عشق بر پا اى عقل ! * پر شور چو روز حشر عالم از چيست ؟
* * *
در باغ سپيده تا قدم زد خورشيد * از داغِ دلِ شكفته ، دم زد خورشيد
با نيزهى شب شكار ، بر لوح فلق * خون نامهى اختران رقم زد خورشيد
* * *
دين را هرگز فداى دنيا نكنم * با دشمن دوستكُش مدارا نكنم
از پاى دگر نمىنشينم ، هرگز ! * تا پرچم سرخ عشق برپا نكنم
* * *
سرمست به راه دل ، قدم بايد زد * خون نامهى عشق را ، رقم بايد زد
با رشحهى خون ، سپيده دم چون خورشيد * نظم شب ظلم را به هم بايد زد
* * *
يكباره چو مهر ، شعلهور گشت عبّاس * سوزندهتر از خشم شرر گشت عبّاس
با ياد لب خشك جگر گوشهى عشق * از شطّ فرات ، تشنه برگشت عبّاس
* * *
از ساغر ماه ، باده نوشيد و گذشت * بر تن زره از ستاره پوشيد و گذشت
بىدست ، كنار شطّ خونين فرات * خورشيد صفت به شب خروشيد و گذشت
* * *
سرلشگر پير عشق ، افتاد به خاك * آن شير دلير عشق ، افتاد به خاك
زد خواهر عشق دست غم بر سر و گفت : * اى واى وزير عشق افتاد به خاك !
* * *