برآشفته دستار و آشفته مو * به خورشيد چون ماه شد روبرو
بگفت اى لبت چشمهى نوش من * نگاهت بلاى دل و هوش من
خدا را ، فغان دلم گوش كن * مرا همچو جان جذب آغوش كن
بزن چنگ بر چنگ گيسوى من * فزون كن خروش و هياهوى من
به تنگ آمده جانم از تشنگى * چكد خون ز چشمانم از تشنگى
خدا را ، خدا را ، حيات دلم * بده از لب اينك برات دلم
كرم كن از اين چشمه نوشم بده * به دل همچو دريا خروشم بده
خوشا از لبت جام حيرت زدن * چو آيينهها دم ز وحدت زدن
چو خورشيد ، مه را دل افسرده ديد * رخش را چو گلبرگ پژمرده ديد
به جذبه كشيدش در آغوش خويش * عسل دادش از چشمهى نوش خويش
چو ياقوت لب را به لعلش نهاد * كشيد از جگر آه آتش نهاد
دلش باز از تاب مى پر گرفت * به ميدان شد و رزم از سر گرفت
خروشيد و كوشيد بىصبر و تاب * چو درياى سرخ و چنان آفتاب
به هر سو عقاب دمان تاختى * صف كين ز دشمن تهى ساختى
همى كشت و افكند از پشت زين * سر و دست نامردمان بر زمين
به ناگاه آن سرو سيمين بدن * رخش سرخ شد چو عقيق يمن
فلق از دو ابروى نازش دميد * ز درياى خون سر به گردن كشيد
افق در افق سرخ در سرخ شد * چنان لاله ، قرص قمر سرخ شد
گل سرخ دل سر زد از ديدهاش * پريد از قفس روح رنجيدهاش
چه گويم كه آن لحظه چون بود و چون * كه خون بود و خون بود و خون بود و خون
به بالين او خسته دل پير عشق * كشيد از جگرگاه تكبير عشق
از آن داغ يكباره از پا نشست * وجودش چو آينه درهم شكست
خروشيد از دل كه اى اكبرم * عزيز دلم لالهى پرپرم
پس از تو دگر بىهمآوا شدم * در اين غربت آباد تنها شدم
گل داغ روييده در سينهام * شرر خيز گرديده آيينهام
پدر را پس از مرگ سرخ پسر * حرام است اين زندگانى دگر
پس از تو قرارى ندارم دگر * به شمشير سر مىسپارم دگر « 1 »
* * *
هامش
( 1 ) - حديث باب عشق ؛ ص 97 - 109 .