چو و اصل از آن جذبه با دوست شد * دلش نغمهپرداز با دوست شد
ز تاب و تب سكر ميناى نور * به پيشانىاش بست عقد بلور
گلاب بهشت از گلش مىچكيد * شراب دل از سنبلش مىچكيد
ز چشم پدر تا مى نور زد * به پرده دلش نغمه شور زد
در آن حال چرخيدن آغاز كرد * گره از دو گيسوى خود باز كرد
برافشاند مشك از دو گيسوى خويش * خم آورد بر تيغ ابروى خويش
ز مژگان برگشته خنجر گرفت * سپر از گل سرخ دل برگرفت
زند تير تا بر دل آن و اين * كمان كرد ابروى ناز آفرين
شب زلف را دور از ماه كرد * زره بر تن از قل هو اللّه كرد
كمربند احمد به عزم سفر * فرو بست با ناز گرد كمر
نهاد از شقايق به سر تاج عشق * مهيا شد از بهر معراج عشق
نگاهش به كف نيزه نور داشت * تجلّاى روحانى طور داشت
به يكباره مانند طاووس مست * به پشت عقاب سبك پى نشست
عقاب فلك سير گردون سرير * به پشتش چو بنشست مهر منير
تزلزل به اركان هستى فتاد * بلنداى گردون به پستى فتاد
دل خستهى زينب از غم شكست * شكست و رگ صبر و طاقت گسست
خروشان چو امواج درياى غم * برآشفته آمد برون از حرم
زنان حرم اشك ريز آمدند * همه كودكان سينه خيز آمدند
همه همچنان هاله در گرد ماه * كشيدند صف جمله با اشك و آه
سكينه عنان عقابش گرفت * رقيه به افغان ركابش گرفت
يكى گرد دامان او پاك كرد * يكى پيش پايش به سر خاك كرد
يكى خيره گشته به بازوى او * يكى سر نهاده به زانوى او
يك شانه دل به گيسوش زد * يكى بوسه بر تيغ ابروش زد
يكى بود محو تماشاى او * يكى بوسه مىريخت بر پاى او
يكى گفت ليلاى اطهر كجاست ؟ * سحر فطرت مهرپرور كجاست ؟
كه بيند سيه مستى اكبرش * چنان جان شيرين كشد در برش
كجا هست بانوى سلطان جان * كه بيند خراميدن جانِ جان
چنان چنگ غم در بر مى فروش * گذارد سرمست او را به دوش
گره از شب زلف او وا كند * دلِ خويشتن را تماشا كند
ببيند تجلاى منظور را * قرائت كند سوره نور را
*