امام دل آنگه سخن ساز شد * لبش همچو دُرج گهر باز شد
كه اى دل تباران آگاه دل * ره دل مگيريد با آه دل
كه ره بستن مست جانان خطاست * على مست و سرشار عشق خداست
به حق گشته ملحق رهايش كنيد * چو جان خود از خود جدايش كنيد
دگر اكبرم محو اكبر شده * به درياى وحدت شناور شد
به ناگاه آن غيرت بوتراب * برافشاند گيسو به پشت عقاب
خرامان چنان روح عريان عشق * به ميدان دل آمد آن جان عشق
چو چرخى زد آن رشك خورشيد و ماه * خروشى برآمد ز قلب سپاه
كه اين سرو سرسبز بىسايه كيست * بهشتى رخ مهر همسايه كيست ؟
يكى گفت جان جوهر جوهر است * يكى گفت در دانهى كوثر است
يكى گفت خورشيد سرمد بود * ظهور جمال محمد ( ص ) بود
همه تيره بختان چنان بو لهب * نهادند انگشت حيرت به لب
گرفتار وسواس و حيرت شدند * سراپا عرق ريز خجلت شدند
چو زد خيمه حيرت در آن رزمگاه * سپاه ستم پيشه گم كرد راه
على آن على قدرت صف شكن * پيمبر جمال حسينى سخن
دو ياقوت لب را چو گل باز كرد * رجز را علىگونه آغاز گرد :
« منم روح سرسبز بستان عشق * بهار آفرين گلستان عشق
روان در رگم خونِ خون خداست * منم جوهر جوهر جان عشق
منم شاهد رويش لالهها * غزلخوان بزم شهيدان عشق
چو چشم سيه مست ساقى منم * سيه مست همدست مستان عشق
منم غيرت اللّه را نور چشم * منم چلچراغ شبستان عشق
نشايد ز خورشيد شب مشربى * نبندد به شب ، روز پيمان عشق
به مولود كعبه كه تنها حسين * جهان را بود جان و جانان عشق
ولايت بود عشق و كس غير عشق * نباشد به گيتى نگهبان عشق
من آن سرخ عقلم كه همچون قلم * نتابم سر از خطّ فرمان عشق
حسين است خورشيد و من ماه او * نپويم رهى را به جز راه او »
چو چندى خروشيد آن شير مرد * علىگونه در دشت گاه نبرد
عطش آتش افروخت در خرمنش * شرر سر زد از چشمهى جوشنش
خمارى گريبان جانش گرفت * ز تن بىقرارى توانش گرفت
ز گلبرگ رويش گهر مىچكيد * ستاره ز قرص قمر مىچكيد
چو خونش ز تاب عطش جوش كرد * رجوعى به سرچشمهى نوش كرد