آن شير كه فرماندهى لشگر گرديد * سقّاى گل سرخ پيمبر ، گرديد
تفتيده جگر برون شد از شطّ فرات * در دجلهى خون خود شناور گرديد
* * *
بر تشنه لبان ، دجلهى بيتاب گريست * چون چشم فرات ، مشك پر آب گريست
در دامن كهكشانى دشت عطش * خورشيد ، كنار نعش مهتاب گريست
* * *
در كشور دل ، امير امّيد تويى * مشعل كش جيش شير توحيد تويى
مانند سهيل سرخ در باغ فلق * بر شب زدگان ، سفير خورشيد تويى
* * *
تنها نه كسى ترا همآورد نبود * يك مرد نبرد يار و هم درد نبود
آن شب كه زنى كرد حمايت از تو * در كوفه بحقِّ حق كه يك مرد نبود
* * *
آن مه كه رداى نور بر پيكر داشت * گلتاج ولايت سحر بر سر داشت
در كوفه چو ذات كبريا تنها شد * آنگه كه سر از سجدهى آخر برداشت
* * *
دريا دل تكسوار ، تنها شده بود * در عرصهى گيرودار ، تنها شده بود
بر بام سياه كوفه چون مهر منير * مسلم - گلِ سربدار - تنها شده بود