تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي ) — صفحة 1439

مساهمون:

ص١٤٣٩
از آن خون به جوش آور سلسبيل * همان مى كه در كربلا شد سبيل
از آن مى كه تا « جون » از آن نوش كرد * وجود و عدم را فراموش كرد
از آن مى كه نوشيد از آن « شيرخوار » * شد از هيبت چشم او شير ، خوار
به من ده كه خون بارد انديشه‌ام * بلا گل كند در رگ و ريشه‌ام
بيا ساقى اى جان جاويد عشق * سحر ساغر بزم خورشيد عشق
مىام ده كه در باغ دل رو كنم * گل سرخ تو حيدرا بو كنم
عطا كن مى از جام آگاهىام * بده سر خط اكبر اللّهىام
منم آنكه اكبر خداى من است * خداى دل با صفاى من است
چو دم از گل روى اكبر زنم * خروش هو اللّه اكبر زنم
همان مهربان مهر كوثر سرشت * سحر فطرت خط خون سرشت
حسينى دم آفتابى كلام * عزيز حَسَن حُسن يوسف غلام
وجودى كه آيينه حق نماست * در او منجلى عصمت كبرياست
بزرگى كه در خلق و خوى و مرام * بود چون محمّد عليه السّلام
*
قدح نوش ميخانه آفتاب * سيه مست پيمانه آفتاب
نخستين گل سرخ باغ سحر * به محراب خون چلچراغ سحر
على اكبر آن خون خورشيد عشق * به ملك جهان جان جاويد عشق
به دشت عطش تا خرامان خرام * ز خيمه برون شد چو شير از كنام
نگاهش افق تا افق سير كرد * كشيد از جگر زير لب آه سرد
خراباتيان را سيه مست ديد * ز خود رفته و بىسر و دست ديد
چو برگ گل از هم لبش باز شد * به خون خداوند همراز شد
كه اى پيرِ پاك خرابات عشق * عزيز دلم جوهر ذات عشق
خمارم ، خدا را خمارى بس است * قرار آفرين ، بىقرارى بس است
به ميخانه‌ى روح را هم بده * كرم كن شراب نگاهم بده
ولى اى نگاهت بلاى دلم * گشا قيد الفت ز پاى دلم
كه بىدل نشايد سفر ساز كرد * پر و بال پرواز را باز كرد
برآنم كه چون خوشه‌ى آفتاب * براندازم از چهره‌ى جان نقاب
بناگه دو چشم خمار پسر * گره خورد در چشم مست پدر
دو ساقى دو مخمور را رام كرد * پسر را پدر دُردى آشام كرد
چه گويم چه گفت آن نگه با نگاه * كه خورشيد شب سوز شد جذب ماه
دو دل شد به يك جذبه با هم قرين * خود اين مست از آن گشت و آن مست از اين