اين سر جدا ز تن شده اكنون حسين توست * « اين كُشتهى فتاده به هامون حسين توست »
« وين صيد دست و پا زده در خون حسين توست »
دردا كه از شرار غم اندوز تشنگى * از دود آهِ شعله برافروز تشنگى
چون شام بوده در نظرش روز تشنگى * « اين نخل تركز آتش جانسوز تشنگى »
« دود از زمين رسانده به گردون حسين توست »
تا عهد خويش كوفى بيدادگر شكست * بر روى اهل بيت تو آب فرات بست
رنگين به خون عترت پاك تو كرد دست * « اين ماهى فتاده به درياى خون كه هست »
« زخم از ستاره بر تنش افزون حسين توست »
چون شام روزگار حريمت سياه گشت * يك روز دور چرخ به دلخواه ما نگشت
بنگر ز كوفيان چه ستمها به ما گذشت * « اين غرقهى محيط شهادت كه روى دشت »
« از موج خون او شده گلگون حسين توست »
چون بسته شد ز سيل مخالف ره نجات * كشتى شكستهايم ز طوفان حادثات
اى خاتم النبيين ، وى مير كائنات * « اين خشك لب فتادهى ممنوع از فرات »
« كز خون او زمين شده جيحون حسين توست »
با اين عمل كه سر زد ازين قوم كينهخواه * شد روزگار آل پيمبر ز غم سياه
يزدان پاك هست بر احوال ما گواه * « اين شاه كم سپاه كه با خيل اشك و آه »
« خرگه ازين جهان زده بيرون حسين توست »
يا ايّها الرّسول ز بيداد مشركين * در خاك و خون تپيده بسى گوهر ثمين
ما را كنون اسير به چنگ عدو ببين * « اين قالب تپان كه چنين مانده بر زمين »
« شاه شهيد ناشده مدفون حسين توست »
آنسان گريستى كه دل سنگ آب كرد * از اشك ديده پر دُر و گوهر تراب كرد
از آه سينه سوز سيه آفتاب كرد * « چون روى در بقيع به زهرا خطاب كرد »
« وحش زمين و مرغ هوا را كباب كرد »
10
زينب اسير و خسته ز جور و جفا ببين * اهل حريم خويش به غم مبتلا ببين
بر اهل بيت بس ستم ناروا ببين * « اى مونس شكسته دلان حال ما ببين »
« ما را غريب و بىكس و بىآشنا ببين »
از جور چرخ دربهدر آل پيمبرند * بىمونس و اسير و سيه بخت و مضطرند
در چنگ ظلم مانده و آزرده خاطرند * « اولاد خويش را كه شفيعان محشرند »
« در ورطهى عقوبت اهل جفا ببين »
گاهى به سوى كوفه كشانند كوفيان * گاهى به سوى شام اسيران ناتوان