« طوفان به آسمان ز غبار زمين رسيد »
چشم زمانه خون ز دل آسمان فشاند * روى زمين ز ابر سيهفام تيره ماند
گردون به چهر خويش غبار محن نشاند * « باد آن غبار چون به مزار نبى رساند »
« گرد از مدينه تا فلك هفتمين رسيد »
هر دم دم از محبّت ربّ جليل زد * تا كوس مرگ نوبتى الرّحيل زد
در خون خويش غوطه شه بىعديل زد * « يكباره جامه در خُم گردون به نيل زد »
« چون اين خبر به عيسى گردوننشين رسيد »
چون طائر شكسته پر و بال شد خموش * كرّوبيان شدند ز ماتم سياهپوش
خون در عروق خلق جهان آمدى به جوش * « پر شد فلك ز غلغله چون نوبت خروش »
« از انبيا به حضرت روح الامين رسيد »
از تيشهى ستيزهى قوم ستم شعار * روزى كه شد شهيد ستم آن بزرگوار
گردى بلند گشت و سيه كرد روزگار * « كرد اين خيال و هم غلط كار كان غبار »
« تا دامن جلال جهان آفرين رسيد »
6
گرديد پشت فاطمه زين بار غم هلال * از مويه همچو موى شد از ناله همچو نال
نىنى كه شد به ماتم او حىّ لا يزال * « هست از ملال گرچه برى ذات ذو الجلال »
« او در دل است و هيچ دلى نيست بىملال »
از داد چون به عرصهى محشر علم زنند * وانگه ز انتقام شه تشنه دم زنند
پس كوفيان به حشر قدم از عدم زنند * « ترسم جزاى قاتل او چون رقم زنند »
« يكباره بر جريدهى رحمت قلم زنند »
خورشيد چون دمد ز گريبان روز حشر * حاضر شوند خلق به ديوان روز حشر
آيند اهل بيت به ميدان روز حشر * « ترسم كزين گناه شفيعان روز حشر »
« دارند شرم كز گنه خلق دم زنند »
افتد به عرش لرزه و جنبد ز جا زمين * تا در رسد به معركهى حشر شاه دين
آن دم كه پاى ميز حسابند قاتلين * « دست عتاب حق به درآيد ز آستين »
« چون اهل بيت دست در اهل ستم زنند »
بيند چو جسم خسرو لب تشنه چاك چاك * زخم فزون بر آن بدن نازنين و پاك
شير خدا ز سينه كشد آه سوزناك * « آه از دمى كه با كفن خونچكان ز خاك »
« آل على چو شعلهى آتش علم زنند »
آه از دمى كه شمع شبستان اهل بيت * شاه شهيد نوگل بستان اهل بيت
پيدا شود ميان شهيدان اهل بيت * « فرياد از آن دمى كه جوانان اهل بيت »