تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي ) — صفحة 1237

مساهمون:

ص١٢٣٧
گويى ستم سرشت تو و جور طينت است * « بهر خسى كه بار درخت شقاوت است »
« در باغ دين چه با گل و شمشاد كرده‌اى »
زنگار غم گرفت چو آئينه‌ى صفا * « معدوم شد مروّت و منسوخ شد وفا »
از حد گذشت جور تو در دشت كربلا * « با دشمنان دين نتوان كرد آنچه را »
« با مصطفى و حيدر و اولاد كرده‌اى »
با تير و تيغ خصم تنِ شاه تشنگان * كردى لب فرات به درياى خون تپان
زين غم گريست فاطمه در روضه‌ى جنان * « حلقى كه سوده لعل لب خود نبى بر آن »
« آزرده‌اش به خنجر فولاد كرده‌اى »
آل على چو ظلم تو در خاطر آورند * ياد از جفاى قوم ستم گستر آورند
پس شكوه‌ها ز دست تو بر داور آورند * « ترسم ترا دمى كه به محشر درآورند »
« از آتش تو دود به محشر برآورند »

12

تا نظم درد خيز تو زيب كتاب شد * از آه سردِ خلق سيه آفتاب شد
گوئى جهان سرآمد و روز حساب شد * « خاموش محتشم كه دل سنگ آب شد »
« بنياد صبر و خانه‌ى طاقت خراب شد »
با ذكر اين مصيبت جانسوز و دردناك * بس جوى خون ز ديده سرازير شد به خاك
ترسم شوند خلق به درياى خون هلاك * « خاموش محتشم كه ازين حرف سوزناك »
« مرغ هوا و ماهى دريا كباب شد »
چشم زمانه گشت برين نظم دُرفشان * خون دجله دجله مىرود از چشم مردمان
از دل قرار برده و از تن همى توان * « خاموش محتشم كه ازين شعر خونچكان »
« در ديده اشك مستمعان خون ناب شد »
محنت زده‌ست خيمه و شادىست در گريز * جنّ و ملك شدند درين پهنه اشك ريز
گوئى رسيده است فرا روز رستخيز * « خاموش محتشم كه ازين نظم گريه خيز »
« روى زمين به اشك جگرگون خضاب شد »
اين نوحه در خزان گلستان حيدرىست * در ذكر دردهاى حريم پيمبرىست
در بزم غم چو شعله‌ى جانسوز آذرىست * « خاموش محتشم كه فلك بس كه خون گريست »
« دريا هزار مرتبه گلگون حباب شد »
زين موج خيز حادثه مردم در اضطراب * طوفان اشك كرده جهان پر ز انقلاب
آتش فكنده در دل و در جان شيخ و شاب * « خاموش محتشم كه به سوز تو آفتاب »
« از آه سردِ ماتميان ماهتاب شد »
هرجا نشان غم زده بر پرچم حسين * اين جانگداز شعر تو در ماتم حسين
دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي ) — صفحة 1237 | مرضيه محمدزاده