« اوّل صلا به سلسلهى انبيا زدند »
بار بلاى عشق هر آن كس به جان خريد * از جام مهر دوست مى عاشقى چشيد
در كار عشق پا و سر و تن به خون كشيد * « نوبت به اوليا كه رسيد آسمان تپيد »
« زان ضربتى كه بر سر شير خدا زدند »
دوران چو داشت در سر فكر ستيزها * مشتى دغل نشاند به جاى عزيزها
تا عاقبت به دست همان بىتميزها * « پس آتشى از اخگر الماس ريزها »
« افروختند و در حسن مجتبى زدند »
مىخواست چرخ فتنهگر ، اين گنبد كبود * رنگين به خون ديده كند عالم وجود
دردى به دردهاى دل مصطفى فزود * « وانگه سرادقى كه ملك محرمش نبود »
« كندند از مدينه و در كربلا زدند »
از موج حادثات به صحراى بىكران * دريا به جنبش آمد و شد سيل خون روان
باران مرگ كرد گلستان دين خزان * « وز تيشهى ستيزه در آن دشت ، كوفيان »
« بس نخلها ز گلشن آل عبا زدند »
از تيغ و تير لشكر دون پرور يزيد * آل على شدند چو در كربلا شهيد
بس نونهال تازه كه در خاك و خون تپيد * « پس ضربتى كز آن جگر مصطفى دريد »
« بر حلق تشنهى خلف مرتضى زدند »
ناكرده شرم يكسره آن قوم كينه جوى * كردند همچو سيل به سوى خيام روى
در خيمه تا بلند شد از خصم ، هاى و هوى * « اهل حرم دريده گريبان ، گشوده موى »
« فرياد بر در حرم كبريا زدند »
افتاد در ملايك افلاك اضطراب * كز ظلم و جور و كينه نكردند اجتناب
بر حال اهل بيت دل سنگ مىشد آب * « روح الامين نهاده به زانو سر حجاب »
« تاريك شد ز ديدن آن چشم آفتاب »
5
تا نوبت شهادت سلطان دين رسيد * صبح حيات را نفس واپسين رسيد
بس زخمها به پيكرش از تيغ كين رسيد * « چون خون ز حلق تشنهى او بر زمين رسيد »
« جوش از زمين به ذروهى عرش برين رسيد »
كردند كوفيان ستم و ظلم بىحساب * كز عترت پيمبر شد سلب خورد و خواب
لب تشنه شد شهيد چو فرزند بو تراب * « نزديك شد كه خانهى ايمان شود خراب »
« از بس شكستها كه به اركان دين رسيد »
در كربلا لواى ستم تا ز كين زدند * آتش ز كينه بر دل سلطان دين زدند
بس تيشهها به ريشهى دين مبين زدند * « نخل بلند او چو خسان بر زمين زدند »