لشكر چو در خيام شهِ ارجمند شد * در باغ خلد خاطر زهرا نژند شد
احمد گريست زار و على دردمند شد * « آن دم فلك بر آتش غيرت سپند شد »
« كز خوف خصم در حرم افغان بلند شد »
3
بيداد خصم تيرهدل از حد فزون شدى * زين ماجرا ز ديده روان سيل خون شدى
همچون سپهر روى زمين نيلگون شدى * « كاش آن زمان سرادق گردون نگون شدى »
« وين خرگه بلند ستون بىستون شدى »
آمد زمانه زين غم جانسوز در ستوه * تا شد شهيدِ خنجر كين شاه باشكوه
رفتند سوى خيمه چو آن بىحيا گروه * « كاش آن زمان درآمدى از كوه تا به كوه »
« سيل سيه كه روى زمين قيرگون شدى »
خاموش شد چو شمع شب افروز اهل بيت * دنيا گرفت آه غم اندوز اهل بيت
گرديد همچو شام سيه روز اهل بيت * « كاش آن زمان ز آه جگر سوز اهل بيت »
« يك شعله برق خرمن گردون دون شدى »
نشنيده گوش چرخ چنين تلخ داستان * ناديده چشم دهر مر اين ظلم در جهان
پشت زمانه خم شده زين محنت گران * « كاش آن زمان كه اين حركت كرد آسمان »
« سيمابوار گوى زمين بىسكون شدى »
دردا كه از جفاى فلك آن وجود پاك * افتاد همچو گوهر تابنده در مغاك
با آن دل شكسته و با جسم چاكچاك * « كاش آن زمان كه پيكر او شد درون خاك »
« جان جهانيان همه از تن برون شدى »
بگذشت چون به خاطر او وعدهى الست * در كشتى شهادت چون نوح برنشست
در موج خيز حادثه خوش داد جان ز دست * « كاش آن زمانه كه كشتى آل نبى شكست »
« عالم تمام غرقهى درياى خون شدى »
پيدا شود چو روز قيامت فروز حشر * با آفتاب شعلهور و تاب سوز حشر
گيرند مزد خويشتن اعداى او ز حشر * « اين انتقام گر نفتادى به روز حشر »
« با اين عمل معاملهى دهر چون شدى »
ميزان عدل و داد چو در محشر آورند * آنگاه خيل قوم ستمگستر آورند
پس داورى ز كرده سوى داور آورند * « آل على چو دست تظلّم برآورند »
« اركان عرش را به تلاطم درآورند »
4
در كارگاه هستى تا نقش ما زدند * آزادگان به كوى محبت لوا زدند
از عالم وجود قدم در فنا زدند * « برخوان غم چو عالميان را صلا زدند »