در اين عزا ز چشمهى چشم رسول بود * خونى كه آسمان به دل شيخ و شاب كرد
با هيچ آفريده روا نيست آنچه شمر * با بهترين سلالهى ختمى مآب كرد
آنان كه بود از رُخشان مهر در حجاب * بر اشتران سوار ، فلك بىحجاب كرد
سبط نبى ، پناهِ عجم ، سيّدِ عرب
لب تشنه جان سپرد لب آب ، تشنهلب
9
افتاد چون گذار اسيران به قتلگاه * شد گريه تا به ماهى و شد ناله تا به ماه
هم غرقه گشت پيكر ماهى ز سيل اشك * هم تيره گشت آينهى مه ز دودِ آه
جمعى گشادهروى در افغان « يا أبا » * قومى پريش موى به فرياد « يا اخاه »
از گريه گشت ديدهى كروبيّان سپيد * از مويه گشت چهرهى قدّوسيان سياه
گفتا سكينه مويهكُنان موكَنان به باب * كامشب كجا بريم من و خواهران پناه
يك كاروان صغير چه گوئيم و يك گروه * يك خاندان اسير چه سازيم و يك سپاه
گويا كه هست بردن ناموس ما ثواب * گويا كه نيست ريختن خون ما گناه
آمد ز خيمه دختر مير عرب برون * ناگاه اوفتاد بر آن پيكرش نگاه
بر خاك تكيه كرد تنى ديد ناتوان * كو را به دوش ختم رُسُل بود تكيهگاه
دشمن برهنه كرده تنش را پى لباس * ظالم جدا نموده سرش را پى كلاه
پس با تن شريف برادر خطاب كرد
وز آه آتشين دل عالم كباب كرد
10
گفت : « اى به خون تپيده مكرّم برادرم * كافتادهاى به روى زمين در برابرم
آيا تو آن حسين منى ، كز شرف نمود * بر دوش خود سوار ، ترا جدّ اطهرم ؟
گر من كفن نكردم و نسپردمت به خاك * معذور دار از آنكه به سر نيست معجرم
بر خاك مىنشينى و مىبينمت به چشم * اى خاك بر سرم ، كه من از خاك كمترم
گفتى ميا ز خيمه برون ، رخ مكن كبود * تا نزد دشمنان ننمائى محقّرم
در خيمهگه نشستم و بيرون نيامدم * تا شد دو تا ز تيغ جفا فرق اكبرم
صابر شدم به هر ستم و هر بلا ، ولى * هرگز نمىرود دو مصيبت ز خاطرم
اين داغ سوزدم كه ميان دو نهر آب * لب تشنه جان سپردهاى اندر برابرم
اين درد كاهدم كه يكى كهنه پيرهن * گفتى بده كه تا نبرد كس ز پيكرم
آن پيرهن به جسم شريفت نماند و گشت * عريان در آفتاب تنت ، خاك بر سرم
برخيز كز وداع تو بر جان زنم شرار * كاينك ز خدمتت به تحسّر مسافرم »
پس قصّه ختم كرد و به محمل سوار شد
از پرده بىحجاب برون پردهدار شد