گفتا بيا كه موسم افغان و زارى است * گفتا بيا كه جاى تو خاليست يا بُنَّى
رهْ سخت و پاىْ سست و خطرناكْ باديه * از پيش رفتهايد و به جا ماندهام ز پى
از خيمهگاه آل نبى بانگ « العطش » * برپا ، و از گروه مخالف نواى نى
خيزيد بهر ياريَم از قتلگاه ، هان * بينيد آه و زاريم از خيمهگاه ، هى
آمد به سوى معركه تنها شه حجاز * با كافران كوفه و با ظالمان غىّ
گفت اى گروه بوده مرا جد ، رسول پاك * كاندر زمانه كرده بيان راه رشد وى
بهر ثواب ، آب به آل نبى دهيد * ور دارد اين گناهى ، « فى ذمّتى علىّ »
وا حسرتا ، كه در عوض آب ، تير كين
بر سينهاش رسيد ز بيداد مشركين
7
چون بهر شاه تشنهجگر ياورى نماند * عباس و قاسمى و على اكبرى نماند
از كيد و كين اختر بىمهر ، اى سپهر * از بهر ياوريش نكو اخترى نماند
الّا نشان ناوك اعدا ، تنى نگشت * الّا براى زيب سنانها ، سرى نماند
سيراب تشنهاى به جز از ناوكى نگشت * آواى حنجرى به جز از خنجرى نماند
سلطان دين برابر دشمن به روز رزم * بهرش ركابگير به جز خواهرى نماند
از بهر حفظ پيكر خود كهنه جامه خواست * و اخر ز سمّ اسب خسان پيكرى نماند
مىخواست ناصرى و جز اصغر كسى نداشت * آخر ز ضرب تير جفا اصغرى نماند
اين داغ سوزَدَم كه پس از قتل شاه دين * از خيمهگاه جز تلّ خاكسترى نماند
اين غيرتم كشد كه ز اهل حريم شاه * الّا اسير آل دغا ، دخترى نماند
از جور چرخ و كينهى اختر ، جفاى دهر * بر اختران برج حيا زيورى نماند
دردا كه از شرارت آن فرقهى شرير
گشتند بانوان حريم خدا اسير
8
چون بر ترابْ جا پسر بوتراب كرد * بس فخرها به عرش الهى تراب كرد
لرزيد عرش و غلغله در فرش شد پديد * چون بر تراب جا پسر بو تراب كرد
گردون ، اساس عزّت حيدر به باد داد * گيتى بناى ملّت احمد خراب كرد
دشمن نكرد بيم و نترسيد از حساب * كو را جفا فزون و ستم بىحساب كرد
خونش حلال كرده و آبش حرام ساخت * در محنتش درنگ و به قتلش شتاب كرد
با آنكه بود آب روان مَهرِ مادرش * در حيرتم چگونه ازو منع آب كرد
آن تن كه آفتاب ازو نور مىگرفت * دشمن چرا گداخته از آفتاب كرد ؟
بر كام خشك تشنه و بر حلق تشنهاش * آخر به جاى آب ، عدو خون ناب كرد