گويم حكايت از بدنت يا كه از سرت ؟
يا از عيال بىكس و غمديده خواهرت ؟
2
در كربلا چو قافلهى غم گشود بار * از غم هزار قافله آمد در آن ديار
آمد هلال ماه عزا ، در عزا شدند * بدران آسمان ولايت هلالوار
نيلى شد از عزا رخ گلگون اهل بيت * رويش سپيد باد سپهر سياهكار
لشكر همى رسيد گروه از پى گروه * دشمن همى ستاد قطار از پى قطار
شاه حجاز را ز وفا كس نشد معين * مير عراق را ز جفا كس نگشت يار
استاد بهر خوارى يك شه هزار خيل * آماده بهر كشتن يك تن دو صد هزار
از مويه رفت از دل اهل حرم شكيب * از گريه رفت از تن آل نبى قرار
آن دم كه راه آب بر آن فرقه بست خصم * آفاق پر شرر شد و افلاك پر شرار
لب تشنه گشت آل نبى وز برايشان * آبى نبود جز دم شمشير آبدار
خوردند آب از دم شمشير و تير خصم * پيران سالخورده و طفلان شيرخوار
آن دم بر اهل بيت نبى كارزار شد * كآماده گشت سبط نبى بهر كارزار
اصحاب با وفايش ز هر سو به هر طرف
بگرفت بهر يارى او نقد جان به كف
3
چون زد به دشت كرب و بلا شاه دين عَلَم * آمد به جان آل عبا زان علم ، الم
گيتى لواى كفر كند تا به دهر راست * از كين نمود رايت شرع رسول خم
با كافران گمان نبرم كفر آن كند * كان قوم بىحقوق به شاهنشه امم
آوردش از حجاز و مخالف عراق و ز آن * شور و نوا حصار عرب راست تا عجم
تازان به سوى مهلكه انصار پى به پى * غلتان به خاك مهلكه اصحاب دم به دم
بر سر كسش نمانده به جز تيغ اشقيا * در بر كسش نمانده به جز نيزهى ستم
چون چار موج كشتىِ بىبادبان حسين * مايل شدش سفينهى هستى سوى عدم
مصحف نگر ، كه سامرى امّت از جفا * اصل و اساس هستى او كرد منهدم
عيسى ببين كه از ستم فرقهى يهود * گرديد پارهپاره تن او به دار غم
اين حسرتم كشد كه بهين نجل بو تراب
لب تشنه جان سپرد به نزد دو نهر آب
4
چون اذن جنگ اكبر زيبا جوان گرفت * آتش به خرمن همه پير و جوان گرفت