اى شه برتر ز انبيا همه نامت
باد ز يزدان بسى درود و سلامت
يك تن و چندين هزار زخم كه ديده است ؟ * يك دل و چندين هزار غم كه شنيده است ؟
خصم گرفتم كه سر ز خصم ببّرد * ليك سر كس كه از قفا ببريده است ؟
آنچه رسيد از جفا به شاه شهيدان * خود به شهيدى چنين جفا نرسيده است
و آنچه كشيده است خواهرش به اسيرى * هيچ اسيرى چنين جفا نكشيده است
حجلهى عيشى ز آه تير كه كرده است ؟ * دست عروسى به خون خضاب كه ديده است ؟
از تن تبدار ، طيلسان كه ربوده است ؟ * بر سر بيمار از غضب كه دويده است ؟
ناوك پيكان آبدار به صد شوق * چون سر پستان كدام طفل مكيده است ؟
از پى يك گوشوار از سر سختى * گوش پريزاده دخترى كه دريده است ؟
بسترى از خستگى ز خاك كه كرده است ؟ * خاتمى از تشنگى به لب كه مزيده است ؟
مركب بىراكب كه در به در آمد ؟
خيمهى بىصاحب كه شعلهور آمد ؟
آه كه كرد آسمان چه حيلهگرىها * ساخت به آل نبى چه كينهورىها
آه كه در قتل شيرزادهى يزدان * كرد به كين روبهى چه حيلهگرىها
از حرم آنان كه پا برون ننهادند * بس كه كشيدند رنج دربدرىها
خيمهگه شاه سوختند و نمودند * بىادبىها عيان و پردهدرىها
امّت ناكس به راه شام بدادند * آل نبى را سزاى راهبرىها
زمرهى اطفال نازپرور نورس * كرده به غولان دهر همسفرىها
بس گهر تابناك بحر رسالت * ضايع و پامال شد ز بدگهرىها
داده به قتل حسين فتوى و از مكر * ساخته اظهار جهل و بىخبرىها
تاج سِنان سَنان و نيزهى خولى * گشته سرى كو نموده تاجورىها
از پى انعام و تحفه برده به ميران
از سر اخيار و از گروه اسيران
چرخ بيفسرد گلشن نبوى را * ظلم ، خزان ساخت باغ مصطفوى را
بر علوى نسبتان سپهر جفاكار * فتح و ظفر داده دودهى اموى را
خفته سليمان به خاك ماريه بىسر * آمده خاتم به دست ، ديو غوى « 1 » را
بسته به زنجير و غل ولىّ موحّد * منبر و محراب مشرك ثنوى را
سخت تلافى نمود امت گمراه * در ره دين سعىهاى مرتضوى را
هامش
( 1 ) - غوى : گمراه ، سركش ، طاغى .