شد شورشى كه محفل عشرت سراى خلد * برچيده گشت و بزم غمى تازه چيده شد
يعقوب را ز گريه دگر ديده گشت تار * پيراهن صبورى يوسف دريده شد
از پشت زين به خاك چو خورشيد دين نشست
برخاست شورشى كه فلك بر زمين نشست
از شش جهت بلند شد آهى كه دود آن * بر طاق منظر فلك هفتمين نشست
افلاك را سرشك مصيبت ز سر گذشت * ايّام را غبار الم بر جبين نشست
آن بىحيا كه سينهى او جاى كينه بود * بر سينهى شريف امام مبين نشست
خونى به خاك ريخت كه در چرخ چارمين * در خون ديده ، عيسىِ گردون نشين نشست
برخاست طرفه گردى از اين تيره خاكدان * بر روى ساكنان بهشت برين نشست
گلهاى لاله رنگ ز دامان ، به ديده ريخت
اين خار غم چو در دل روح الامين نشست « 1 »
هامش
( 1 ) - تذكرهء ثمر ؛ ص 86 و 94 .