بازى گردون نگر كه سُغبهى « 1 » خود كرد * روبه فرتوت ، شيرهاى قوى را
گبر دغا تكيهزن به بالش عزّت * داشته برپاى سيّد علوى را
سبط نبى زير تيغ خفته و خوانند * بر سر منبر مناقب نبوى را
مزد رسالت اگر مودّت قرباست
در حرم احمد اين عزا از چه برپاست
آن كه بُد از ضرب ذو الفقار فرارى * وز دم شير خداى بُد متوارى
از چه سبب شد كه زادگان لنيمش * پادشهى يافتند و شرع مدارى
از چه جهت بُد كه يافتند در اسلام * اين همه عزّت ز بعد آن همه خوارى
گشته به خوارى ز ضرب تيغ مسلمان * پس شه اسلام را بكشته به خوارى
فوج يهودان خليفه گشته ز عيسى * پس شده شمشير زن به روى حوارى « 2 »
جوق سگان طوقها نموده مرّصع * پس زده ناخن به روى شير شكارى
جرگهى خفاش گشته حاجب خورشيد * دعوى پرتو نموده در شب تارى
ملّت بارى ز ضرب تيغ گرفته * پس زده ، شمشير بر خليفهى بارى « 3 »
باللّه اگر ضرب ذو الفقار نبودى
هيچ به جز كفرشان شعار نبودى « 4 »
هامش
( 1 ) - سغبه : فريفته ، بازى داده شده ، مسخره .
( 2 ) - حوارى : اطرافيان و طرفداران حضرت عيسى ( ع ) را حوارى خوانند .
( 3 ) - بارى : خداوند متعال .
( 4 ) - گلشن وصال ؛ ص 195 .