نياز اصفهانى ( جوشقانى )
سيّد حسين ( سيّد حسن ) طباطبايى جوشقانى اصفهانى متخلّص به « نياز » ، او را از احفاد ميرشاه تقى جوشقانى كه از رجال دربار شاه سليمان صفوى است ذكر كردهاند . او از شاعران نيمهى نخست قرن سيزدهم هجرى است . وى در قصبهى جوشقان ، ناحيهاى بين كاشان و اصفهان متولد شد و در زمان سلطنت فتحعلى شاه قاجار در اصفهان نشو و نما يافت . از دانش و خوشنويسى و قريحهى شاعرى و به ويژه غزلسرايى بهره داشته است .
سال وفاتش به درستى معلوم نيست . « 1 »
- * -
شد شام و آفتاب نمود از شفق به تن * چون كشتگان كرب و بلا ، لالهگون كفن
يا همچو مغفرى كه به خون گشته واژگون * يا چون سرى كه كرده جدا تيغش از بدن
گفتم به خويش از سر حيرت كه از چه رو * پيداست رسم تازه در آن كهنه انجمن ؟
افكنده چرخ ، يوسف خورشيد را به چاه * و آنگاه لالهگون از شفق كرده پيرهن
پر خون نموده چون زكريا ، چرا كنار * در طشت خون ، مگر سر يحياست غوطه زن ؟
يا پر ز خون ركاب شه دين كه آسمان * چون ذو الجناح بسته به پهلوى خويشتن
گلگون قباى آل عبا فخر عالمين
در خاك و خون فتادهى كرب و بلا حسين
اى سوز سينه باز تو را اين اثر كه داد ؟ * وى آتش نهفته تو را اين شرر كه داد ؟
اى سيلِ گريه از دل خون گشته مىرسى * از حال شاه تشنه لبانت خبر كه داد ؟
افلاك را پيالهى عشرت كه زد به سنگ ؟ * آفاق را نوالهى لخت جگر كه داد ؟
در برّو بحر قصهى آن ماجرا كه برد ؟ * افغانشان به جانب گردون ، گذر كه داد ؟
در جام عيش ، زهر الم ناگهان كه ريخت ؟ * در دست چرخ ، ساغر غم بىخبر كه داد ؟
فرمان ناله را به ديار الم كه خواند ؟ * دامان گريه را به كفِ چشمِ تَر ، كه داد ؟
باز اين سخن به خدمت خير النسا كه گفت ؟ * باز اين خبر به حضرت خير البشر كه داد ؟
كز تيغ ظلم غرقه به خون شد حسين تو
گرديد سر جدا ز تن نور عين تو
در خون چو نور ديدهى زهرا تپيده شد * از بهر گريه چرخ سراپاى ديده شد
هم روى آفتاب از اين غصّه تيره گشت * هم قامت سپهر از اين غم خميده شد
بر باد داد تازه گلى صرصر ستم * كز آن هزار خار به دلها خليده شد
شد منخسف مهى كه از آن هر ستارهاى * خونابهسان ز ديدهى گردون چكيده شد
هامش
( 1 ) - مجمع الفصحاء ؛ ج 6 ، ص 1035 . فرهنگ شاعران زبان پارسى .