هم ز وطن رخت بسته هم ز جهان چشم * يكّه سواران يثربى و حجازى
يكسره بازيچه ديده كار جهان را * با دل و با جان نموده يكسره بازى
همره حق يك به يك ملازم و چاكر * در ره دين سر به سر مجاهد و غازى
بر سرشان تيغ و محو جلوهى معشوق * در رهشان مرگ و گرم معركهسازى
سر به دم تيغ و جانشان به كف دست * پيشرو جمله سبط خسرو تازى
اهل عراق از نفاق در حقّ ايشان * كرده به غربت بسى غريب نوازى
تا كه گمان داشت روبهان به جسارت * بر سر شيران كنند دست درازى ؟ !
يا كه گمان كرد معجزات رُسُل را * سامريى رد كند به شعبده بازى ؟
ذلّت دنيا به عزّ مرد دليل است
هر كه عزيز خداى گشت ذليل است
شاه عرب چو ز مكّه بار فرو بست * ديدهى انصاف روزگار فرو بست
هر كه سفر كرده يار نو سفرى داشت * چشم اميد از وصال يار فرو بست
هر كه به ره ديد داد وعدهى قتلش * شاه كمر سختتر به كار فرو بست
جامهى احرام را ز تن به در آورد * اسلحه از بهر كارزار فرو بست
دست به كين عالمى بر او بگشودند * چون نظر از غير كردگار فرو بست
قوّت باطل نگر كه حقّ مبين را * راه گذشتن ز هر ديار فرو بست
تاخت سوى كربلا و ساخت در آن جاى * خصم بر آن شه ره گذار فرو بست
نى ره تنها به آن جناب ببستند
بلكه بر آن تشنه ، راه آب ببستند
ظلم و جفايى كه شد ز كوفى و شامى * سوخت دل عالمى ز عارف و عامى
آنچه ز صدر سلف نرفت ز بيداد * جمله به دور يزيد يافت تمامى
بس كه شد بسته بابهاى كرامت * بس كه شد خسته روحهاى گرامى
آن كه حلال و حرام ازو شده پيدا * خون وى آمد حلال جمع حرامى
گشت ز اشرار شام كشته به يك روز * آن همه اشراف ابطحى و تهامى
نام كنيزى به دخترى بنهادند * كز پدرش جبرئيل كرد غلامى
شمر بر آن سينه جاى كرد كه آمد * مخزن اسرار وحى حق به تمامى
پستى گردون نگر كه خصم لعين يافت * با همه پستى چنان بلند مقامى
خاك ره او طراز طرّه حوران
سينهى او خاك زير سمّ ستوران
شاه به دشت بلا براند چو باره * ديد سپاهى برون ز حد شماره
هر كه به پيمان سست بود و دل سخت * عهد ارادت گسست و جُست كناره