يك فوج عندليب خوش آهنگ را گذر * نالان و نكته سنج در آن گلستان فتاد
يكباره ريختند ز مركب به روى خاك * چون برگ كز درخت ز باد خزان فتاد
هر سو فتاد از شترى سوخته دلى * همچون شهاب سوخته كز آسمان فتاد
هر خستهاى گرفت تن كشتهاى به بر * چندان بخواند قصهى خود كز زبان فتاد
آن يك به پيكر پسر نوجوان گريست * وين يك به كشتهى پدر مهربان فتاد
زينب چو تشنهاى كه نمايد سراغ آب * در جستجوى پيكر شاه زمان فتاد
چون پارهپاره ديد به خون پيكر حسين * از عقل و هوش رفت وز تاب و توان فتاد
او را كشيد در بر و زد آه و شد ز هوش * آمد به هوش و باز به آه و فغان فتاد
لختى به او سرود چو حال دل ملول
با جدّ خويش شكوهكنان گفت كاى رسول :
10
« اين كشتهى نهان شده در خون ، حسين توست * وين جسم چاكِ ناشده مدفون ، حسين توست
اين تشنهى فرات كه شد تشنه لب شهيد * وز ديده راند دجله و جيحون ، حسين توست
اين مردمان ديده كه مانند طفل اشك * آغشته گشته يكسره در خون ، حسين توست
اين خستهاى كه بر تنش از تير ، بال و پر * همچون فرشته آمده بيرون ، حسين توست
اين آسمان مجد كه از سوز تشنگى * دود دلش گذشته ز گردون ، حسين توست
اين رهنماى با دل و دانش كه عقل پير * اندر مصيبتش شده مجنون ، حسين توست
اين بىكس غريب كه تنها جهاد كرد * با جيش اندك و غم افزون ، حسين توست
اين شاه بىسپاه كه با لشكر دعا * هر شب به چرخ برد شبيخون ، حسين توست
زينسان ز پا فتاده در اين آفتاب گرم * اين سرو نازپرور موزون ، حسين توست
بىقيمت اوفتاده چو اين خاك تيره رنگ * اين تابناك گوهر مكنون ، حسين توست »
چندى چو با رسول سئوال و جواب كرد
رو در بقيع كرد و به مادر خطاب كرد :
11
« كاى مادر ، اضطراب دل زار ما ببين * اولاد خود اسير گروه دغا ببين
چو چشم خويش سينهى پر خون ما نگر * چون موى خويش حال دل زار ما ببين
هر سو دلى ز فرقت يارى زبون نگر * هر جا سرى ز پيكر پاكى جدا ببين
بگشاى چشم و تازه نهالان خويش را * بر خاكِ رهگذار سموم بلا ببين
آن گوهرى كه چون صدفش پروريدهاى * بىآب مانده از ستم اشقيا ببين
اين خستگان بىكس و بىخان و مان نگر * وان كشتگان بىسر و بىخونبها ببين
از خنجر و طپانچه بنين و بنات را * نيلى عذار بنگر و گلگون قبا ببين