اعداش را چو در صف محشر در آورند
ترسم خروش از صف محشر برآورند
7
چون پشت او ز پشتهى زين بر زمين رسيد * از مرتبت زمين به سپهر برين رسيد
آه و فغان خلقِ زمين ز آسمان گذشت * تا پشت آسمانِ شرف بر زمين رسيد
چون هيچ كس نداشت به بالين او حضور * از بارگاه قدس ، رسول امين رسيد
روز جهان سياه شد آن دم كه بر سرش * آمد سنان به طعنه و شمر لعين رسيد
تيرش به دلنوازى و تيغش به سركشى * آن از يسار آمد و اين از يمين رسيد
هم دين تباه گشت و هم اسلام بىپناه * زان ضربتى كه بر گلوى شاه دين رسيد
مهر و مه و زمين و زمان گشت خون فشان * آن دم كه خون ناحق او بر زمين رسيد
كرّوبيان تمام فتادند در گمان * كآثار حشر و واقعهى واپسين رسيد
اجرام منكسف شد و اجسام مضطرب * بر حجّت خداى چو ظلمى چنين رسيد
لرزيد عرش و كرسى و آثار انقلاب * تا قرب بارگاه جهانآفرين رسيد
جز ذات ذو الجلال كه ايمن شد از زوال
عالم تمام مضطرب آمد از اين ملال
8
چون رفت بر سنان ، سر آن شاه نامدار * وجه خدا ز نوك سنان گشت آشكار
گفتى كه بود رمح سنان از درخت طور * كز وى مدام بود عيان نور كردگار
مسلم گمان نمود كه احمد رود به عرش * ترسا خيال كرد كه عيسى بود به دار
از هم بريخت مايهى تركيب آب و خاك * از كار ماند واسطهى عقد هفت و چار
هم كاخ بىثبات زمين گشت بىسكون * هم چرخ كج مدار فلك ماند از مدار
هم تازه خون ناب بجوشيد از زمين * هم تيره آفتاب برآمد ز كوهسار
آن خيمهاى كه صاحب او بود جبرئيل * شد مشتعل ز كيد شياطين نابكار
چون چرخ پر ستاره عيان گشت در نظر * آن خرگه رفيع ز آمد شدِ شرار
اطفال نازپرور و نسوان محترم * گشتند بىجهاز به جمّازهها سوار
گفتى كه عرصهى عرفاتست كربلا * احراميان برهنه ، قطار از پى قطار
آن محرمان نموده به بر جامهى سياه
تا جانب منى شده يعنى به قتلگاه
9
چون راه بىكسان به سر كشتگان فتاد * از نو خروش و غلغله در « كن فكان » فتاد
زان جسمهاى چاك ، اسيران زار را * ناگه نظر به باغ گل و ارغوان فتاد