2
آن خضرِ رهنماى بيابان كربلا * و آن نوحِ غرقه گشتهى طوفان كربلا
مالك رقاب امّت و سالار اهل بيت * فرمانرواى يثرب و سلطان كربلا
شاهى كه غير لَخت دل و پارهى جگر * نامد نصيب او به سرخوان كربلا
حقّا كه كس به دشمن ناحق نكرده است * ظلمى كه رفت بر سر مهمان كربلا
دردا كه ديو شد به سرِ خوان زرنگار * عريان به خاك جسم سليمان كربلا
از زخمهاى پيكر زارش ز تير و تيغ * بس گل كه شد شكفته به بستان كربلا
آن جسم ناز پرور دامان فاطمه * افتاد خوار و زار به دامان كربلا
موج فرات سر زده تا اوج آسمان * لب تشنه كاروان بيابان كربلا
اين ظلم در زمين شد و طالع شود هنوز * خورشيد شرمناك بر ايوان كربلا
آن دم خزان به باغ نبى دستبرد يافت * كز پا فتاد سروِ خرامان كربلا
بر خاك چون تپان تن او چون سپند شد
دود فغان ز مجمر دلها بلند شد
3
آنان كه گام در ره مهر و ولا زدند * اول قدم به عرصهى رنج و بلا زدند
دادند چون نداى « أَ لَسْتُ » اهل خاك را * بر ميهمانسراى محبّت صلا زدند
گفتند قرب حق به بلا ممكن است و بس * زان سو صلا زدند و از اين سو « بَلى » زدند
مردانه ، نى به فكر سر و نى به ياد جان * لبيكِ اين ندا همگى بر ملا زدند
كردند ترك جان و سر و ملك و خان و مان * و انگه قدم به معركهى ابتلا زدند
يزدان به قدر مهر و ولاشان بلا فزود * تا سنجد آنچه لاف ز بهر ولا زدند
كردند امتحان و پس آنگاه تاج قرب * بر فرق هر كه داشت دلى مبتلا زدند
زين خاكدان چو رشتهى الفت گسيختند * بر فرق چرخ ، خرگه مجد و علا زدند
گفتند در بلاد بلا خسروى سزاست * اين سكّه را به نام شه كربلا زدند
شاهى كه بود چرخ شرف را چو آفتاب
وز شرمش آفتاب فلك رفت در حجاب
4
اى چرخ ، سالهاست كه بيداد كردهاى * امروز اين طريقه نه بنياد كردهاى
نشنيدهام دلى كه ز اندُه نخستهاى * يا خاطرى كه يك نفس شاد كردهاى
ليك از هزار دل كه ببستى به بند غم * يك بار هم دلى ز غم آزاد كردهاى
سالى شكسته بالى اگر بردهاى ز ياد * بارى همش ز مهر و وفا ياد كردهاى
اما به دشت ماريه با عترت رسول * ظلمى كه شرح آن نتوان داد ، كردهاى