باز از نو شد هلال ماه ماتم آشكار * قيرگون شد روى گيتى چون سر زلفين يار
جنبش اندر هفت گردون او فتاد از شش جهت * لرزه اندر چار اركان شد عيان از هر كنار
شد عيان اندوه و حسرت ، شد نهان وجد و سرور * شادمانى رخت خود بربست و غم افكند بار
فارغ از غم يك دل خرّم نمىبينم مگر * باز از نو شد هلال ماه ماتم آشكار
كآفتاب يثرب و بطحا چون و از ملك حجاز * در عراق آمد به خاك نينوا افكند بار
كوفيان آن عهد و پيمان را كه بربستند سخت * سست بشكستند و بر وى تنگ بگرفتند كار
آب در وادى روان بود روان از هر طرف * چشمههاى خون ز چشم كودكان شيرخوار
اندر آن وادى ز اشك و آه طفلان حسين ( ع ) * حيرتى دارم كه چون گردون نيفتاد از مدار
هريك از مردان راه دين در آن دشت بلا * جان و سر كردند در پايش به جان و دل نثار
يك به يك زان نامداران اندر آن ميدان رزم * جان چنين دادند اندر يارى آن شهريار
چون كه بر شاه شهيدان نوبت هيجا « 1 » رسيد * خواست گلگون و كمند و تيغ بهر كارزار
تا به پشت دلدل آمد بر به كف تيغ دو سر * مرتضى گفتن به ميدان شد كشيده ذو الفقار
زير رانش بود يكرانى كه بد دريا شكافت * در به دستش بود شمشيرى كه بد خارا گذار
ساخت گردون را سپر از بيم تيغش آفتاب * غافل از اين كو برآرد از سر گردون دمار
از پى خون برادر راند در ميدان سمند * با دلى چو بحر خون ، با چشم چون ابر بهار
تاخت بر آن خيل روبه همچو شير خشمناك * الحذر « 2 » از خشم شير شرزه هنگام شكار
كوس از يك سو برآوردى خروش الحذر * ناى از يك جا برآوردى نواى الفرار
گشت گلگون روى خاك تيره از خون يلان * چو زِرنگ لاله اطراف و كنار لالهزار
خسته جان و تن نزار و كام خشك و ديده تر * در دلش پيكان عشق و بر سرش سوداى يار
ذرهآسا آفتاب افتاد اندر خاك راه * تا ز صدر زين به خاك ره فتاد آن تاجدار
آن سرى كز ناز دست افشاند بر تاج سپهر * بسترش شد خاك و بالينش شد از خارا و خار
خيمهى گردون ز هم بگسيخته شد تار و پود * كسوت امكان ز هم بگسست يكسر پود و تار
زورق گردون حبابى گشت در درياى خون * عالم هستى به كوى نيستى شد پىسپار
كى عجب باشد كه اندر ماتم سبط رسول * خون بگريد آسمان و تيره گردد روزگار
از خدنگ و خنجر و شمشير و زوبين و سنان * از هزار افزون جراحت بود بر آن نامدار
بس كه اندر آفرينش انقلاب آمد پديد * خواست گيتى روز رستاخيز سازد آشكار
آن تنى كز فخر پا بنهاد بر دوش رسول * كرد پامال ستورانش سپهر كج مدار
خفته بر ديبا يزيد و خسته در صحرا حسين ( ع ) * ديو بر تخت سليمان و سليمان خاكسار
آل بوسفيان به كاخ و عترت طه به خاك * آن يكايك شادمان و اين سراسر سرگوار
هامش
( 1 ) - هيجا : جنگ ، نبرد .
( 2 ) - الحذر : پرهيز كن .