غلتان چو اشك خويش به دنبال كاروان * تن خسته و پياده و بىزاد و راحله
گه خاك كرد پاك ز رخسار همچو ماه * گه بركشيد خار ز پاى پر آبله
آتش به روزگار زد از آه شعلهبار * وقتى كه كرد از ستم آسمان گله
جز او كه بسته پاى به زنجير ظلم داشت * بيمار را نبسته كسى پا به سلسله
نشكفته غنچهى چمن مرتضى دريغ * سيراب شد ز غنچهى پيكان حرمله
دور از پدر فتاد بدان سان كه جان ز تن * گردون ميان جان و تن افكند فاصله
اى كاشكى كه خامهى تقدير مىكشيد * يكسر به دفتر دو جهان خطّ باطله
ظلمى كه شد به عترت پيغمبر از يزيد
نشنيده گوش چرخ از آن ظلم بر مزيد
گلگون سوار معركهى كربلا حسين * رخشنده شمع انجمن انبيا حسين
آسوده دل ز بحر فنا شو كه ايمن است * در كشتيى كه هست در او ناخدا حسين
جز مهر يار از همه چيزى بشست دست * جز عشق دوست بر همه زد پشت پا حسين
هر جا كه ديد رنج و بلايى به جان خريد * روز ازل چو كرد قبول بلا حسين
عهدى كه بست كرد وفا تا به كربلا * آموخت بر جهان همه رسم وفا حسين
اول عيال و مال و تن و جان و ملك و جاه * يكباره بذل كرد به راه خدا حسين
همّت نگر كه داد سر و جان و هرچه بود * بيعت ولى نكرد به آل زنا حسين
هرچند تشنه بود لبش ليك خضر را * بر چشمهى حيات شدى رهنما حسين
فرياد از آن زمان كه شد از ظلم آسمان * بىيار و بىبرادر و بىاقربا حسين
چون مصحف مجيد به بت خانههاى چين * تنها ميان آن همهى اشقيا حسين
تنها ز گريهاش نه همى سنگ مىگريست * « الدّهر قد تزلزل لمّا بكا « 1 » » حسين
بىكس ميان آن همه خونخوار دشمنان * غير از خدا نداشت كسى آشنا حسين
عزم طواف تربت او كن دلا كه هست * ركن و مقام و كعبه و سعى و صفا حسين
گر خونبهاى خون شهيدان طلب كند * غير از خدا طلب نكند خونبها حسين
مدح خداى راست سزاوار و گوش او * از ناسزا شنيد بسى ناسزا حسين
چون آفتاب شهره شود در همه جهان * گر بنگرد ز لطف به سوى هما حسين
از آفتاب روز جزا غم مخور كه هست * صاحب لوا به عرصهى روز جزا حسين
در عرصهى قيامت و هنگام دار و گير
غير از ولاى او نبود هيچ دستگير « 2 »
* * *
هامش
( 1 ) - روزگار از گريهى حسين متزلزل است .
( 2 ) - ديوان هماى شيرازى ؛ ج 2 ، ص 1018 .