در لالهزار كرب و بلا هر چه بنگرى * بىداغ هيچ لاله در آن لاله زار نيست
گر سنبلى دميده و بشكفته لالهاى * جز جان سوگوار و دل داغدار نيست
سروى به غير قدّ جوانان سروقد * ابرى به غير ديدهى طفلان زار نيست
اين سرخى افق كه شود هر شب آشكار * جز خون حلق تشنهى آن شيرخوار نيست
جز جسم پارهى آن طفل شيرخوار * يك نوگل شكفته در آن مرغزار نيست
لب عندليب نغمهسرا بسته در چمن * كس جز دل سكينهى نالان هزار نيست
كى آگه است از دل ليلاى داغدار * آن كس كه همچو لاله دلش داغدار نيست
اى دل به گريه كوش كه در روز واپسين * بىگريه هيچ كس به خدا رستگار نيست
امروز هم كه دم زند از مهر اهل بيت * فردا به رستخيز « هما » شرمسار نيست
امروز اگر مضايقه دارى ز آب چشم * فردا خلاصى تو ز سوزنده نار نيست
اى ديده همچو ابر بهار اشكبار باش
اى دل تو نيز لاله صفت داغدار باش
از كربلا به كوفه چو شد كاروان روان * از كوه ناله خاست ز افغان كاروان
از گريه پر ز ولوله گرديد روزگار * از ناله پر ز غلغله گرديد آسمان
از كوه خاست ناله كه اى قوم الحذر * از سنگ خاست گريه كه اى فرقه الامان
رخهاى همچو ماه خراشيده شد چو گشت * سرها چو آفتاب به نوك سنان عيان
آن سر كه در كنار بپرورده فاطمه * بنگر چهها گذشت به آن سر ز امّتان
گاهى به دير راهب و گاهى به بزم مى * گه در تنور خولى و گه بر سر سنان
گاهى فراز نيزه چو خورشيد آشكار * گه همچو گوى در خم چوگان كودكان
از جان و سر چه غم خورد ار گشت پايمال * آن كس كه در رضاى خدا سر بداد و جان
از بس كه ريخت خون جوانان فلك به خاك * تا حشر لاله مىدمد از خاك بوستان
اى چرخ دشمنى تو با دوستان حق * امروز نيست كز ازل اين داشتى نهان
امروز دشمنى تو با اهل بيت نيست * ديرى است دشمنى تو بدين پاك خانمان
فرق على شكافتى از تيغ آبدار * پهلوى حمزه از دم زوبينِ خونفشان
گوهر صفت شكستى از آسيب سنگ ظلم * دندان مصطفى كه فدايش جهان و جان
هرگه كه نام او به زبان آورد قلم
صد شعله از قلم به فلك مىزند علم
گردون چو تيغ ظلم برون از نيام كرد * زنگين ز خون عترت خير الانام كرد
خاصّان بزم قرب و عزيزان دهر را * خوار و حقير در نظر خاصّ و عام كرد
در شام تيره منزل آل على چو گنج * پنهان در آن خرابهى بىسقف و بام كرد
آن سنگدل كه آيينهى شرم تيره ساخت * آيين مگر نداشت كه آيين شام كرد