مىكشد .
8 - سرشك گرمى كه فرومىچكد گونهام را چاكچاك زده و آن شوخىكنندهى جدپيشه ، بىارزشى را نو نموده است .
9 - به روزى افتادهام كه بالا گرفتن اندوه ، شادابىام را كاسته ، تن دردمند است و نمونهاى آشكار .
10 - جامههايى از نزارى بر آن پوشانيده و پيراهن پژمردگى است كه شمشيرهاى پهناور در آن جاى گرفته .
11 - و خطيب و جدي فوق منبر وحشتي * لفراقهم لهو البليغ الفاصح
12 - و محرّم حزني و شوّال العنا * و العيد عندي لاعج نوايح
13 - و مديد صبري في بسيط تفكرّى * هزج و دمعي وافر و مسارح
14 - ساروا فمعناهم و مغناهم عفا * و اليوم فيه نوايح و صوايح
15 - درس الجديد جديدها فتنكّرت * ورنا بها للخطب طرف طامح
11 - سخنگوى بىقرارى من بر منبر وحشتم از جدايى آنان با شيوايى و رسايى سخن مىگويد مىپردازد .
12 - اندوهم محرّم است و رنجم شوّال . جشن من سراسر دلسوختگى و سوگنامهسرايى است .
13 - شكيبايى مديد و گستردهى من در انديشهى بسيط و پهناورم فرج و سرودگوى است و سرشكم نيز وافر و فراوان و شتابان .
14 - رفتند و نشان سراىهاشان كه در آن زيسته و سپس كوچ كرده بودند ناپديد گرديد . و امروز تنها فرياد سوگنامه سرايان را از آنجا مىتوان شنيد .
15 - مرگ و پيشآمدهاى تازه ، سرزمين آن را كهنه نمود ، تا رنگى ناآشنا به آن زد .
16 - نسج البلى منه محقّق حسنه * ففناءه ماحي الرسوم الماسح
17 - فطفقت إن دبه رهين صبابة * عدم الرفيق و غاب عنه الناصح
18 - و أقول و الزفرات تذكي جذوة * من الضلوع لها لهيب لافح
19 - لاغر و إن غدر الزمان بأهله * و جفاوحان و خان طرف لامح
20 - فلقد غوى في ظلم آل محمّد * و عوى عليهم منه كلب نابح
16 - و براى رويدادى سهمناك نگاه خود را برداشت و خيره به آن نگريست .
17 - آرى زيبايىبخش آن جامه پوسيدگىاش را نيز درهم بافت .
18 - و گردوخاك بيامد و همه نشانهها را زير خود گرفت و از ميان برد . و گرو دلدادگى آغاز به زارى كردم كه نه يارى بود و نه اندرزگويى دلسوز .
19 - آتش آههاى سوزان در ميان سينهام زبانه مىكشد و مىگفتم : چه جاى شگفتى است كه روزگار با مردم نيرنگ ببازد ؟ ستم كند ، به گمراهى افتد و با چشم برهمزدن خود نادرستى نمايد ؟
20 - در بيدادگرى بر خاندان محمّد گمراهىاش آشكار شد ، سگان پارسكننده را بر سر راهشان فرستاد .
21 - وسطى على البازي غراب أسحم * و شباعلى الأشبال زنج ضابح
22 - و تطاول الكلب العقور فصاول * اللّيث الهصور و ذاك أمر فادح
23 - و تواثبت عرج الضباع و روّعت * و السيد أضحى للاسود يكافح