138 - فليس لأخذ الثار إلّا خليفة * هو الخلف المأمول و العلم الفرد
139 - هو القائم المهدي و السيّد الذي * إذا سار أملاك السّماء له جند
140 - يشيّد ركن الدين عند ظهوره * علوّا و ركن الشّرك و الكفر ينهدّ « 1 »
136 - آيا حسين در كربلا با لب تشنه كشته شود ؟ و شمشيرهاى سپيد و آبداده با خون او سيراب گردند ؟
137 - بانوان ارجمند حسينى ماتمزده گردند ؟ و هر برده و آزاد به هنگام راه رفتن چشم خود را بر آنها بدوزد ؟
138 - براى خونخواهى او هيچكس نيست جز يك جانشين كه اميد مىداريم پس از او بيايد و نمونهاى چون درفش يگانه باشد .
139 - اوست قائم ( بر پاى خاسته ) و مهدى ( راه يافته ) و سرورى كه چون به راه افتد فرشتگان آسمان سپاه اويند .
140 - چون آشكار شود ستون كيش ما را هرچه برتر خواهد افراشت و ستون چندگانهپرستى و بىدينى را درهم خواهد كوفت .
* * *
چكامه ديگر :
1 - دمع يبدّده مقيم نازح * و دم يبدّده مقيم نازح
2 - و العين إن أمست بدمع فجّرت * فجرت ينابيع هناك موانح
3 - أظهرت مكنون الشجون فكلما * شجّ الأمون سجا الحرون الجامح
4 - و على قد جعل الاسى تجديده * وقفا يضاف إلى الرحيب الفاسح
5 - و شهود ذلّي مع غريم صبابتى * كتبوا غرامي و السقام الشارح
1 - يارى كه تاكنون دربرم بود ، آهنگ سفر دارد و مرا در اشكى خونين شناور ساخته است .
2 و 3 - اگر چشم به اشك نشيند همچون زمينى كه از هم شكافد چشمههايى بخشنده را روان مىسازد و اندوههاى نهفته را آشكار گرداندى كه هرگاه شتر زورمند ، بيابان را پيمود ، چارپاى رام نشده و سركش ، نالهى خود را بلند مىكند .
4 - افسوس من دمبهدم تازه مىشود و فراخناى ماتمسرايم هر روز پهناورتر مىنمايد .
5 - گواهان خوارى من همراه با بستانكار دلدادگىام ، شيفتگىام و آن بيمارى كه دلم را پاره گردانيد به نگارش درآوردند .
6 - أوهى اصطباري مطلق و مقيّد * غرب و قلب بالكآبة بائح
7 - فالجفن منسجم غريق سائح * و القلب مضطرم حريق قادح
8 - و الخدّ خدّده طليق فاتر * و الوجد جدّده مجدّ مازح
9 - أصحبت تخفضني الهموم بنصبها * و الجسم معتلّ مثال لائح
10 - حلّت له حلل النحول فبرده * برد الذبول تحلّ فيه صفائح
6 - پلكهايم همچون ابر بهارند ، و فرورفته و شناور در درياى اشك است و دلم تفتيده از آتشى سوزان كه زبانه
هامش
( 1 ) - الغدير ؛ ج 7 ، ص 49 - 57 ادب الطف ؛ ج 4 ، ص 238 - 241 .