23 - تا آنجا كه گويد : او را مانند كوهى از پشت اسب ستودهنام به زمين افكندند كه نه خوارى او را رسيد و نه سستى .
24 - افسوس من بر او كه اسبش خبر مرگ او را براى خيمهها برد در حالىكه به او از تيرها لنگى شديدى بود .
25 - افسوس و اندوه من بر زينب كه به سوى او مىدويد و براى او دلى آكنده از شوق و اضطراب داشت .
26 - فمذ رأته سليبا للشمال على * معنى شمائله من نسجها سمل
27 - هوت مقبّلة منه المحاسن و ال * حسين عنها بكرب الموت مشتغل
28 - تدافع الشّمر عنه باليمين و با * لشمال تستر وجها شأنه الخجل
29 - تقول : يا شمر لا تعجل عليه ففي * قتل ابن فاطمة لا يحمد العجل
30 - أليس ذا ابن علىّ و البتول و من * بجدّه ختمت في الامّة الرسل ؟
26 - پس وقتىكه او را ديد كه بدنش عريان بر روى خاك افتاده و از وزش باد شمال بر او لباسى از خاك است .
27 - بر او افتاد كه محاسنش را ببوسد در حالىكه حسين از او به مصيبت مرگ مشغول بود .
28 - با دست راستش شمشير را از حسين دور مىكرد و با دست چپش صورت غفيف خود را مستور مىكرد .
29 - مىگفت : اى شمر عجله و شتاب بر او نكن كه در كشتن پسر فاطمه عجله پسنديده و ستوده نيست .
30 - آيا نيست اين پسر على و بتول و كسىكه پيامبرى در امت به جدّ او پايان يافت .
31 - هذا الإمام الذي يمنى إلى شرف * ذريّة لا يداني مجدها زحل
32 - إيّاك من زلّة تصلى بها أبدا * نار الجحيم و قدير دي الفتى الزلزل
33 - أبي الشقي لها إلّا الخلاف و هل * يجدى عتاب لأهل الكفران عذلوا ؟
34 - و مرّ يحتزّ رأسا طالما لرسول * اللّه مرتشفا في ثغرة قبل
35 - حتّى إذا عانيت منه الكريم على * لدن يميل به طورا و يعتدل
31 - اين است امام چنانكه منتهى به شرافت ذريّه مىشود كه ستاره زحل نزديك به بزرگوارى آن نمىشود .
32 - حذر كن از لغزشى كه تو را براى هميشه به آتش دوزخ مىاندازد و جدّا لغزشها جوان را ساقط و پست مىكند .
33 - شمر بدبخت بر آن خوددارى نكرد بلكه مخالفت نمود و آيا شايسته است نكوهش اهل كفر اگر سرزنش شوند .
34 - و رفت كه سرى را كه مدّتها پيامبر خدا لبانش را مكيده بود و به دندانهايش بوسه مىداد ، جدا سازد .
35 - تا آنكه او را خواهرش از نزديكى مشاهده كرد كه گاهى مىافتد و گاهى برمىخيزد .
36 - ألقت لفرط الأسي منها البنان على * قلب تقلّب فيه الحزن و الثكل
37 - تقول : يا واحدا كنّا نؤمّله * دهرا فخاب رجانا فيه و الأمل
38 - و يا هلالا علا في سعده شرفا * و غاب في الترب عنّا و هو مكتمل
39 - أخي لقد كنت شمسا يستضاء بها * فحلّ في وجهها من دوننا الطفل
40 - و اركن مجد تداعى من قواعده * و المجد منهدم البنيان منتقل
36 - از زيادى غصّه و اندوه از آن حادثه دست را بر قلبى كه از غم و داغ مضطرب و پريشان بود ، گذاشت .
37 - مىگفت : اى يگانهاى كه ما عمرى به تو اميد داشتيم ، پس اميد و آرزوى ما در آن ناكام شد .
38 - و اى ماهى كه در بخت و اقبالش از شرافت بالا رفت و پنهان شد از مادر خاك و حال آنكه او كامل بود .