43 - ساربان در پى شترانى مىدود كه از لاغرى چون كماناند ، سركش آنها از بيم تازيانه مطيع گشته و او بر كفل دامها مىنوازد .
44 - چنان تند و سريع در اهتزازند كه پندارى گردن شتران ، پيشاپيش ، جدا از تنشان دوان است .
45 - گفتم : بايست ! گرچه دامنم پرغبار است ، دلى در سينه دارم كه از فراق ياران در تبوتاب است .
46 - بالطفّ حيث غدا مراق دمائها * و مناخ اينقها ليوم جلادها
47 - ألفقر من أرواقها و الطير من * طرّاقها و الوحش من عوّادها
48 - تجري لها حبب الدموع و إنّما * حبّ القلوب يكنّ من أمدادها
49 - يا يوم عاشوراء كم لك لوعة * تترقّص الأحشاء من ايقادها
50 - ما عدت إلّا عاد قلبى غلّة * حرّى و لو بالغت في إبرادها
46 - در اين صحراى « طف » كه قربانگاه شهيدان و نبردگاه دليران بود .
47 - اينك رواقش خشك و سوزان ، پناهندهاش مرغان آسمان ، زائرش وحش بيابان است .
48 - دانههاى اشكى بر اين زمين ريزان است كه سوز و گداز عشقش مددكار است .
49 - اى عاشوراى حسين ! شعلههاى جانسوزت تاروپود مرا بسوخت .
50 - هرساله به سوز درونم دامن زنى ، هرچند به خاموشى آن بكوشم .
51 - مثل السليم مضيضة آناؤه * خزر العيون نعوده بعدادها
52 - يا جدّ لازالت كتائب حسرة * تغشى الضمير بكرّها و طرادها
53 - أبدا عليك و أدمع مسفوحة * إن لم يراوحها البكاء يغادها
54 - هذا الثناء و ما بلغت و إنّما * هى حلبة خلعوا عذار جوادها
55 - أ أقول : جادكم الربيع ؟ و أنتم * فى كلّ منزلة ربيع بلادها
51 - چون مارگزيده روزگارم تلخ و دردبار و چشمم در تب و تاب است .
52 - اى جدّ والاتبار ! سپاه غم و حسرت ، همواره بر دلم مىتازد : حمله مىكند و مىستيزد .
53 - سيلاب اشكم ريزان است ، اگر شبانگاهم دريغ كند ، صبحگاهان روان است .
54 - اين بود ثنا و ستايشم و رسا نيست ، بلى هركسى به ميدان تازد ، مهار سمند را از كف بگذارد .
55 - آيا بگويم : « تربتت سيراب باد » ؟ كه شما خود باران رحمتيد و ابر بهاران .
56 - أم استزيد لكم علّا بمدائحى ؟ ! * أين الجبال من الربى و وهادها ؟ !
57 - كيف الثناء على النجوم إذا سمت * فوق العيون إلى مدى أبعادها ؟ !
58 - أغنى طلوع الشمس عن أوصافها * بجلالها و ضيائها و بعادها « 1 »
56 - با مدح و ثنايم ، ارج و منزلت شما را بيفزايم ؟ ! شما بر قلّهى كوهساران و من در تپّه و هامون !
57 - با چه زبان به ستايش اختران خيزم كه بر طاق آسمان همطراز كهكشان باشند ؟
58 - خورشيد كه با روشنى و جلال مىدمد ، از ستايش ما بىنياز است .
* * *
هامش
( 1 ) - اين قصيده را شريف رضى به سال 391 و در روز عاشورا سروده است . ادب الطف ؛ ج 2 ، ص 209 - 211 . الغدير ؛ ج 4 ، ص 215 - 217 .