شاد وخندان گرديد ومكرر گفت : اى على ! نزديك من بيا ، تا آنكه دست أو را گرفت ونزديك بالين خود نشانيد وباز مدهوش شد .
پس در اين حال حسن مجتبى وحسين سيد شهدا از در درآمدند ، وچون نظر ايشان بر جمال بىمثال آن برگزيدهء ذو الجلال افتاد وآن حضرت را بر آن حال مشاهده كردند فرياد وا جدّاه وا محمداه بر آوردند وفغان كنان خود را بر آن حضرت افكندند ، أمير المؤمنين عليه السّلام خواست كه ايشان را دور كند ، در اين حالت پيغمبر أكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به هوش بازآمد وگفت : يا علي ! بگذار كه من اين دو گل بوستان خود را ببويم وايشان گل رخسار مرا ببويند ومن ايشان را وداع كنم وايشان مرا وداع كنند بدرستى كه ايشان بعد از من مظلوم خواهند شد وبه تيغ ظلم وبه زهر ستم كشته خواهند شد ، پس سه مرتبه فرمود : لعنت خدا بر كسى باد كه بر ايشان ستم كند ، پس دست بسوى أمير المؤمنين عليه السّلام فراز كرد وآن حضرت را كشيد تا آنكه به زير لحاف خود برد ودهان خود را بر دهان أو - وبه روايت ديگر : در گوش أو گذاشت « 1 » - وبا أو راز بسيار گفت واسرار الهى وعلوم غير متناهي بر گوش أو مىخواند تا آنكه مرغ روح مقدسش بسوى آشيان عرش رحمت پرواز كرد ، پس حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام از زير لحاف آن سيد پيغمبران بيرون آمد وگفت : حق تعالى مزد شما را عظيم گرداند در مصيبت پيغمبر شما بدرستى كه خداوند عالميان روح برگزيدهء آدميان را بسوى خود برد ، پس صداى خروش وشيون از أهل بيت رسالت بلند شد وجمعى قليل از مؤمنان كه به غصب خلافت مشغول نگرديده بودند در تعزيه ومصيبت با ايشان موافقت نمودند .
ابن عباس گفت : از حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام پرسيدند كه : چه راز بود كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به تو گفت در هنگامى كه تو را به زير لحاف خود برد ؟ حضرت فرمود : هزار باب علم تعليم من نمود كه از هر باب هزار باب ديگر گشوده مىشود « 2 » .
هامش
( 1 ) . بصائر الدرجات 314 ؛ خصال 651 .
( 2 ) . امالى شيخ صدوق 505 - 509 .